تبليغاتX
تابستون 87

این دیالوگ یادتونه؟ :

قهر هستی ، حرف که می زنی؟!

 

یادشو همیشه سبزنگه داریم....

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 3:16  توسط سعید  | 

خیلی وقت بود منتظر آلبومش بودم... چند روز پیش  اومد رو اینترنت....

 

خدا جون مچکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

                               مرسی که پا به ما دادی واسـه ی سگ دو زدن

                               واســـــــه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشـــــت

آخ که شکرت ای خــــــــدا واسه جهان به این بـــــدی

چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی؟!

                                 خدا جون ممنون از اینکه دو تا دست دادی به ما

                                 تا اونــا رو رو بـــه هـــر متــــرسکــــــی دراز کنیم 

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه

می تونیم دل یکــــی دیگــــه رو بازیچـه کنیم     

                                   آخ که شکرت ای خــــــدا واسه جهان بـه این بــــدی

                                 چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی؟!

                                                           سیاوش - آلبوم رگبار- تیر ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 0:6  توسط سعید  | 

روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت : امروز ناهار یک شتر می خورم.

و سراسر صبح را در پی شتر می گشت ، اما در نیم روز باز سایه ی خودش را دید--

و گفت : یک موش کافیست!

جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه - ص ۱۴۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 22:48  توسط سعید  | 

ساعت حدودا دو و نیم شب بود، بعد از اینکه با نیما و سپیده تو چت خداحافظی کردم دی سی کردمو رفتم سراغ مقالاتی که در باره ی وجود یا عدم وجود خدا  بود. مقالش یه خورده منو به وحشت انداخت اما تا آخرش خوندم(جرات اندیشیدن داشته باش!) بعدش آن شدم ، سینا آن بود، یه خورده درباره ی وجود یا عدم وجود خدا چت کردیم. تعریفمو که از خدا بهش گفتم خیالم آروم شد. به هر حال واقعیت اینه که اون ترس و این آرامش همشون به خاطر یه سری واکنشای فیزیولوژی بود.... اما حقیقتو هنوز نمی دونم....بگذریم....داشتم تو وبلاگــا دور می زدم که یهو یه وبلاگ دیدم به اسم بسیجی عاشق ولایت! وبلاگ جالبی بود... خیلی به وبلاگش رسیده بود.... کلی هم لینک زده بود به وبلاگش...! تازه عکس خودشم گذاشته بود...، خلاصه کامل کامل بود...! پر از نظر....!

یکی از مطالبشو تا جایی که تحملم اجازه داد! خوندم...! واسه شمام میذارم تا شما هم فیض ببرین....!!

.

.

.

.

.

این نوع رابطه از نظر اسلام حرام است و قرآن دوستی بین دختر و پسر و این گونه روابط را نهی کرده  زیرا عفت عمومی جامعه با این گونه روابط زیر سوال می رود.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:32  توسط سعید  | 

 

خودمم نمیدونم چی میخوام....نمیدونم اصلا از کجا شروع کنم....چند برگ کاغذ کاهی با یه دونه خودکار بیک روی میز شلوغ و نا مرتبم دیده میشه.من- درونم میگه واسه اینه که برشون داری و شروع کنی به نوشتن....

هوای خیلی داغه تابستون... یه ذهن پریشون...شلوغ و قاطی پاتی....اتاق پخش و پلا... پر از کاغذ و جزوه و کتاب که رو زمین پخشن....موهای ژولیده و شونه نکرده بیشتر اعصابمو به هم ریخته.....این چه وضعشه دیگه....شلوغ و نامرتب ، هیچ چیز سر جای خودش نیست....

ذهنم شده شبیه اتاقم....شایم اتاقم شده شبیه ذهنم....!

 

 

 

برای مرتب کردن ذهنم هیچ راهی به جز فنگ شویی به نظرم نمیرسه...

فنگ شویی یه دانش قدیمی و کهنه...یه نوع جهان بینی قدیمی چینی....

تو فتگ شویی اعتقاد بر اینه که کیفیت انرژی های محل کار یا زندگی ما ، در سرنوشت و سلامتمون شدیدا تاثیر گذاره.در واقع فنگ شویی علم انتخاب و ساخت یه محیط شاد و زنده و پویاست که همه چیز با هم در تعادل باشن تا کیفیت انرژهایی که به ما می دن در حد فوق العاده یی بالا باشه....

یکی از مهمترین اصول تو فنگ شویی بیرون کردن انباشتگی ها از محل کار و زندگیمونه.چیزای غیر ضروری و غیر قابل استفاده یی که بیخودی دور خودمون جمع کردیم.مخصوصا اشیای به درد نخور...جمع کردن این چیزا باعث میشه که به مرور زمان عادت کنیم چیزای بیخودی اطرافمون جمع کنیم....افراد به درد نخور ....روابط آزار دهنده .... افکار غلط و به درد نخور... و در نهایت شلوغی و پریشونی ذهن...ریشه ی همه ی قضاوتها و تصمیم های غلط هم در همین ذهن شلوغ و نامرتبه....ذهنی که به هیچ وجه نمیتونه زیبا باشه...زیبا فکر کنه.... یا زیبا تصمیم بگیره...

می دونم که ذهن نامرتبم باعث شده موهامو شونه نکنم و اتاقم اینقدر شلوغ و پخش و پلا باشه... اما اینـــــــــو هم مطمئنـــــــم که با مرتب کردن اتاقــــم و شونه کردن موهام حس خوب و دلپذیری نسبت به محیط اطرافم پیدا می کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 17:10  توسط سعید  |