<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تابستون 87</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Sep 2009 22:07:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>6</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شبي ديروقت درتابستان ناگهان خبر رسيد كه براي باكسر اتفاقي افتاده است . باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبانه و به تنهايي براي كشيدن يك بار سنگين به آسياب رفت هبود.خبر صحت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت ،دو كبوتر با عجله خبر آوردند كه باكسر بر پهلو افتاده و قادر به بلند شدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در حدود نيمي از حيوانات به سمت تپه آسياب هجوم بردند. باكسر روي زمين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افتاده بود، گردنش بين دو مالبند ارابه طوري به سمت خارج كشيده شده بود كه حتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قادر به بلند كردن سرش نبود،چشمانش ب يفروغ و پهلوهايش از عرق خيس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر » ، بود،رشته باريكي خو ناز دهانش جاري بود.كلوور در كنارش زانو زد و پرسيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ريه ام ناراحت است ،ولي مهم نيست فكر » : باكسر با صداي ضعيفش گفت .«؟ چطوري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كنم كار آسياب بادي بدون من هم تمام م يشود.سنگ به اندازه كافي جمع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده است .به هر حال من فقط يك ماه ديگر كار م يكردم .اگر راستش را بخواهي مدتها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود در فكر بازنشستگيم بود م.فكر م يكردم چون بنجامين هم پير شده او را هم با من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد فورا به دادش رسيد.يكي »: كلوور گف ت «. بازنشسته مي كنند و مصاحب من مي شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. به تاخت برود و سكوئيلر را خبر كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي دادن خبر به سكوئيلر همه دوان دوان رفتند.فقط كلوور ماند و بنجامين كه كنار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر نشست و بي آنكه كلمه اي بگويد با دم بلندش مگسها را از دوروبر او او دور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد.پس از ربع ساعتي سكوئيلر با ظاهري نگران و پر از همدردي رسيد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق ناپلئون از حادثه ناگواري كه براي يكي از وفادارترين خدمتگزاران قلعه پيش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده با تاثر فراوان مطلع شد،و دارد ترتيب يمي دهد كه او را براي معالجه به مريضخانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولينگدن ببرند.اين خبر حيوانات را كمي مشوش ساخت .جز مالي و سنوبال هيچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيواني قلعه را ترك نكرده بود و حيوانات نمي خواستند كه رفيق بيمارشان به دست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بشر بيفتد.ولي سكوئيلر گفت كه دامپزشگهاي ولينگدن بهتر م يتوانند باكسر را معالجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنند و حيوانات راقانع ساخت .نيم ساعت بعد باكسر حالش تا حدي جاآمد و لنگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لنگان به سوي طويل هاش ،جايي كه كلوور و بنجامين برايش از كاه خوابگاه خوبي مرتب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده بودند، به راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر دو روز ديگر در طويله ماند.خوكها يك بطري بزرگ محتوي داروي قرمز رنگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه در جعبه داروخانه حمام يافته بودند برايش فرستادند.كلوور روزي دو بار بعد از غذا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن را به باكسر مي خوراند و شبها نزدش مي ماند و با او حرف م يزد و بنجامين هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگسها را از دوروبرش دور م يكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر به آنها اعتراف كرد كه از آنچه پيش آمده متاثر نيست ،چون اگر خوب شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي تواند اميدوار باشد سه سال ديگر عمر كند و از همين حالا به ايام پرآرامشي كه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنج چراگاه بزرگ خواهد گذراند فكر م يكند.اين اولين باري بود كه باكسر فراغت فكر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردن پيدام يكرد و مي گفت مصمم است كه بقيه دوران حياتش را صرف فراگرفتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بقيه بيست و دو حرف الفبا كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنجامين و كلوور فقط ساعات پس از كار مي توانستند پيش باكسر بمانند و اواسط روز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود كه باركش براي بردن او آمد. در آن ساعت همه حيوانات تحت نظارت خوكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشغول وجين علف از ميان شلغمها بودند. همه از ديدن بنجامين كه عرعر كنان چهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نعل از سمت قلعه مي آمد غرق در حيرت شدند.اين اولين باري بود كه بنجامين به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيجان آمده بود،و به طور قطع اولين دفعه بود كه كس ياو را در حال چهار نعل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات ب يآنكه منتظر «! عجله كنيد!عجله كنيد! دارند باكسر را م يبرند »، مي ديد.دادزد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اجازه خوك شوند كار را رها كردند و با سرعت به سمت ساختمان دويدند.آنجادر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حياط طويله باركش بزرگ دو اسب هاي كه اطرافش چيزهايي نوشت هبودند،ايستاده بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردي با قياف هاي شيطاني كه كلاه ملون كوتاهي برسر داشت ،جاي راننده نشسته بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاي باكسر در طويله خالي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«! خداحافظ!خداحافظ باكسر »، حيوانات دور باركش حلقه زدند و دسته جمعي گفتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احمقها! » ، بنجامين در حاليكه سم بر زمين م يكوفت و جفتك م يانداخت فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ احمقها! نمي بينيد اطراف باركش چه نوشته شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين هيجان حيوانات را به تامل واداشت .سكوت حكمفرما شد.موريل شروع كرد به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هجي كردن كلما ت،اما بنجامين او را پس زد و چنين خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آلفردسيموندز گاوكش و سريش مساز شهر ولينگد ن. فروشنده پوست و كود و »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استخوان حيوان . تهيه كننده لانه سگ با غذا.مگر نمي فهميد يعني چ ه؟دارند باكسر را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«! به مسلخ م يبرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فريادي از وحشت از حلقوم كليه حيوانات بلند شد و همين موقع مردي كه در جايگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راننده نشسته بود شلاقي به اسبها زد و باركش سرعت گرفت .كلوور سعي كرد چهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و درست در همين «! باكسر! باكسر! باكسر »، نعل برود ولي عقب ماند و فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موقع باكسر كه گويي غوغاي خارج را شنيده است صورتش را با خط باريك سفيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنگ پائين پوز هاش از پشت پنجره كوچك باركش نشان داد. كلوور با صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«! باكسر! بيا بيرون ! زود بيا بيرو ن! مي خواهند ترا بكشند »، وحشتناكي ضجه كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما باركش سرعت گرفته بود و «! بيا بيرون باكسر! بيا بيرو ن » همه حيوانات تكرار كردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت دور م يشد و مسلم نبود كه باكسر گفته كلوور را فهميده باشد.اما لحظه اي بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صورت باكسر از پشت پنجره رد شد و صداي كوبيدن سم او را از داخل باركش به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوش رسيد.تلاش م يكرد با لگد راهي براي خروج پيدا كند.در گذشته چند لگد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسرباركش را چون قوطي كبريت خرد مي كرد،اما افسوس كه ديگر قوايش تحليل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفته بود،پس از چند لحظه صداي كوبيدن سم خفيف و بالاخر ه خاموش شد.حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا! رفقا! برادر خود را به »، در كمال نوميدي به اسبهاي باركش التماس كنان گفتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما آنها نادانتر از آن بودند كه حقيقت قضيه را درك كنند.فقط «! پاي مرگ نبريد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشهايشان را عقب خواباندند و تندتر رفتند.چهره باكسر ديگر پشت پنجره ظاهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشد.دير به فكر افتادند كه دروازه پنج كلوني را ببندند، باركش از ميان دروازه گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به سرعت در جاده ناپديد شد.باكسر را ديگر هرگز نديدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه روز بعد اعلام شد با آنكه هرچه امكان داشت براي معالجه باكسر كوشش شد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر در مريضخانه ولينگدن مرد.خبر را سكوئيلر اعلام كرد و گفت شخصا در آخرين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعات حيات باكسر بربالينش حضور داشته اس ت. سكوئيلر يك پا را بلند كرد و اشك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاثرانگيزترين منظره اي بود كه در عمرم ديده ام . من »، چشمانش را خشك كرد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا دم واپسين كنارش بودم باكسر در آخرين لحظات زندگي با صداي ضعيفي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشكل شنيده مي شد در گوشم گفت كه تنها غمش اين است كه قبل از اتمام آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرين جملاتش ، رفقا به پيش ! به نام »، و سكوئيلر اضافه كرد «. بادي جان م يدهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انقلاب به پيش ! زنده باد فلسفه حيوانا ت! زنده باد رفيق ناپلئون و حق هميشه با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. ناپلئون اس ت! بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اينجا يك مرتبه رفتار سكوئيلر تغيري كرد. پس از درنگ مختصري و قبل از آنكه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گفتارش ادامه دهد چشمان ريزش را با نگاه مشكوك با سرعت به اطراف چرخاند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت به او گزارش شده كه موقع عزيمت باكسر شايعه احمقانه و زنند هاي در ميان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوده ،بعضي از حيوانات ديد هاند كه باركش مال سيموندزگاوكش بوده و نتيجه گرفت هاند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه باكسر پيش سلاخ فرستاد هشده اس ت. باوركردني نيست كه حيواني تا اين پايه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي شعور باشد.دمش را جنباند و از سمتي به سمتي جهيد و با خشم و غضب فرياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا شما بايد رهبر خود را تا حال شناخته باشيد!توضيح مطلب بسيار ساده »، كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .بيطاري باركشي را كه قبلا متعلق به سلاخي بوده خريده و هنوز نوشت ههاي روي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. آن را پاك نكرد هاست و همين امر سبب توهمي شده اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيال حيوانات از شنيدن اين خبر تسكين يافت ،و وقتي سكوئيلر جزئيات وضع باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را ترسيم كرد و از توجهاتي كه به او شد هبود و داروهاي گران قيمتي كه ناپلئون بدون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوچكترين درنگ از كيسه پرفتوت خود خريده بود،صحبت كرد، باقيمانده ترديد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات نيز زايل شد. غمي كه از مرگ رفيق بر دل داشتند با اين فكر كه اقلا هنگام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ خوشحال بوده تعديل ياف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون در جلس ه روز يكشنبه بعد شخصا حضور يافت و خطابه كوتاهي به افتخار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر ايراد كرد و گفت برگرداندن جنازه او امكان نداشت ، ولي دستور داده است حلقه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزرگ گلي از درختهاي باغ تهيه كنند و بر مزار باكسر بگذارند. گفت كه پس از چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز خوكها قصد دارند ضيافتي به يادبود و افتخار باكسر برپا سازند.ناپلئون نطقش را با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه حق با » و « من بيشتركار خواهم كرد » يادآوري دو شعار مورد علاقه باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاتمه داد و گفت ب هجاست كه هر حيواني اين دو شعار را آويزه گوش « ناپلئون است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزضيافت ماشين باري بقالي ولينگدن به مزرعه آمد و جعبه چوبي بزرگي تحويل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داد.آن شب از ساختمان صداي آواز بلند بود و بعد سر وصداي جرنگ جرنگ شكستن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شيشه و ليوان آمد.تا ظهر فرداي آن شب در قلعه جن بوجوشي نبود. خبر درز كرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه خوكها از محل نامعلومي براي خريد يك صندوق ديگر ويسكي پول به دست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالها گذش ت. فصول اوليه آمد و رفت و عمر كوتاه حيوانات سپري شد.زماني رسيد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر كسي جز كلوور و بنجامين و موزز و چند خوك دوران قبل انقلاب را به خاطر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موريل مرده بود. بلوبل وجسي و پينچر مرده بودند.جونز هم مرده بود در يكي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيمارستانهاي معتادين به الكل درگذشته بود. سنوبال فراموش شده بود. باكسر نيز جز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ذهن معدودي كه او را مي شناختند فراموش شده بود.كلوور ماديان پيري شده بود،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مفاصلش سخت و چشمش در شرف آب آوردن بود. دو سال از سن تقاعدش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گذشت ولي در واقع تا اين تاريخ هيچ حيواني بازنشسته نشده بود. مدتها بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر صحبت دادن گوش هاي از زمين چراگاه به حيوانات بازنشسته در بين نبود. ناپلئون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوك نر رسيده اي شده بود با يكصدوبيس توپنج كيلوگرم وز ن. سكوئيلر چنان چاق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود كه به زحمت چشمهايش باز م يشد. تنها بنجامين همان بود كه بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تغييري نكرده بود، جز آنكه اطراف پوز هاش خاكستري شده بود و بعد از مرگ باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عبوستر بود و كمتر حرف م يزد. هرچند جمعيت به آن ميزاني كه روزهاي اوليه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتظارش مي رفت افزايش نيافته بود ولي بر تعداد مخلوقات مزرعه اضافه شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.حيواناتي به دنيا آمده بودند كه انقلاب برايشان حكم افسانه دوري را داشت كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهن به دهن به آنها رسيده باشد، و حيوانات ديگري خريداري شده بودند كه قبل از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ورودشان هرگز چنين داستاني به گوششان نخورده بود.مزرعه در حال حاضر علاوه بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلوور سه اسب ديگرداش ت. اسبهاي خوب و قابل ملاحظ هاي بودند،خوب كار م يكردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و رفقاي خوبي بودند ولي احمق بودند. هيچكدام در الفبا از حرف ب جلوتر نرفتند. هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيزي كه راجع به انقلاب و اصول حيوانگري به آنان گفته م يشد، م يپذيرفتند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخصوصا اگر كلوور مي گفت چون برايش احترام مادري قائل بودند، ولي معلوم نبود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيز زيادي از آن دستگيرشان شد ه باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وضع مزرعه پر رونقتر و منظمتر از پيش بود:حتي با خريد دو قطعه زمين از آقاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن ،وسيعتر هم شده بود. آسياب بالاخره با موفقيت ساخته شده بود ومزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داراي يك ماشين خرمن كوبي و يونجه برداري بود و بناهاي تاز هاي بر آن اضافه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود.ويمپر صاحب درشكه تك اسبه اي شده بود.ولي از آسياب هرگز به منظور توليد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيروي برق استفاده نشد،ازآن براي آسياب كردن غله استفاده م يشد كه سودسرشاري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت .حيوانات با جديت زياددر كار ساختمان آسياب بادي ديگري بودند و قرار بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از اتمام آن ماشين مولد برق كار گذاشته شود. اما از زندگي پرتجملي كه زماني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال ذهن حيوانات را پر كرد هبود، يعني طويل ههاي مجهز به چراغ برق و آب سرد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرم ، و سه روز كار در هفته هيچ صحبتي در ميان نبود.ناپلئون گفته بود اين حرفها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برخلاف اصول حيوانگري است و سعادت در كار زياد و زندگي ساده اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه به تحقيق غني تر شده بود،بدون اينكه حيوانات ب هاستثناي خوكها و سگها، غني تر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده باشند.شايد اي نوضع تا انداز هاي به اين دليل بود كه تعداد خوكها و سگها زياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.البته اينطور نبود كه آنها اصلا كار نكنند،به هر حال به روال خودشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كارمي كردند.همانطور كه سكوئيلر توضيح مي داد و هرگز هم خسته نمي شد،اداره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه و نظارت بر آن نياز به كار زياد داش ت،نوع كارش طوري بود كه حيوانات جاهلتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از فهم آن عاجز بودند.سكوئيلر به حيوانات مي گفت كه مثلا خوكها بايد هر روز براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« اساسنامه » و،« پيش نوي س »،« گزارش » ،« پرونده » چيزهاي مرموزي كه آنها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گويندفعاليت كنند.يعني برگهاي بزرگ كاغذ رابادقت از نوشته سياه مي كردند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كاملا ازنوشته پر م يشد، آن را م يسوزاندند.سكوئيلر م يگفت اي نكار براي بهبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وضع مزرعه حائز اهميت است .اما به هر حال از كار خوكها و سگها كه هم تعدادشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيلي زياد بود و هم هميشه اشتهاي خوبي داشتند مواد غذايي توليد نم يشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما زندگي ساير حيوانات تا آنجا كه يادشان بود همان بود كه هميشه بود. معمولا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرسنه بودند،روي مشتي كاه مي خوابيدند،از استخر آب مي نوشيدند،در مزرعه كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كردند،در زمستان از سرما و در تابستان از مگس در رنج بودند. آنهاكه پيرتر بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاه سعي م يكردند به خاطر بياورند كه روزهاي اول بعد از انقلاب ،زماني كه جونز تازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخراج شده بود اوضاع از امروز بهتر بود يا ن ه.ولي چيزي به خاطرشان نم يآمد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معياري نداشتند كه زندگي كنوني خود را با آن قياس كنند.فقط آماروارقام سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود كه به طور ثابت نشان م يداد همه چيز روز به روز در حال بهبود است .مسئله براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات لاينحل بود،به هرتقدير آنها فرصت تفكر نداشتند.تنها بنجامين مدعي بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جزئيات زندگي طولانيش را به خاطر دارد و مي داند كه همه چيز همان است كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه بوده و بعدها نيز به همين منوال خواهد ماند،زندگي نه بدتر مي شود نه بهتر، و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گفت گرسنگي و مشقت و حرمان قوانين لايتغير زندگي اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تمام اين احوال هيچگاه حيوانات نوميد نشدند،حتي براي يك لحظه هم احساس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افتخارآميز و امتياز عضو قلعه حيوانات بودن را از ياد نبردند.در سراسر انگلستان مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنهاتنهامزرعه اي بود كه به حيوانات تعلق داشت و حيوانات خود آن را اداره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كردند.همه حيوانات ،حتي جوانترين و تازه وارديني ك هاز پنج شش فرسخي به آنجا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آورده شده بودند از اين مطلب با اعجاز آميخته به تحسين ياد مي كردند.وقتي صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شليك را م يشنيدند و يا پرچم سبز را بالاي دكل در اهتزاز م يديدند وجودشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالامال از غرور م يشد و رشته سخ نهميشه به روزهاي پرافتخار گذشته ،اخراج&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز،صدور هفت فرمان و جنگهاي بزرگي كه به شكست بشر مهاجم منجر شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كشيده مي شد.هنوز خواب و خيالهاي ايام گذشته رادر سر م يپروراندند.هنوز حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گفته هاي ميجر،به رفتن بشر و جمهوري مزارع سبز انگلستان ،ايمان داشتند.روزي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين اتفاق خواهد افتاد:شايد آن روز در آتيه نزديكي نباشد،شايد در خلال زندگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات » هيچيك ازحيوانات زنده كنوني نباشد،ولي آن روز م يرسد.هنوز آهنگ سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درگوشه و كنار مخفيانه زمزمه م يشد.هر چند جرات نداشتند آن را بلند « انگليس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بخوانند ولي تمام حيوانات آن سرود را مي دانستند.درست است كه زندگيشان سخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و به همه آرزوهاي خود نرسيده بودند،ولي آگاه بودند كه مثل ساير حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيستند. اگر گرسنه اند به دليل وجود بشر ظالم نيست ،و اگر زياد كار م يكنند،براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودشان است ،و هيچ موجودي بين آها نيست كه روي دو پا راه برود،و كس ي، ديگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را ارباب خطاب نمي كند،و همه چهارپايان برابرند.روزي در اوايل تابستان سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستور داد كه گوسفندها همراه او به قطعه زمين وسيعي كه دور از مزرعه و پوشيده از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نهال درخت غان بود بروند.گوسفندان تحت نظر سكوئيلرتمام روز راآنجابه چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذراندند. شب سكوئيلر خود به مزرعه برگشت ، چون هوا گرم بود به گوسفندان گفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود در همانجا بمانند.گوسفندان يك هفته تمام درآنجا ماندند ودر خلال اين مدت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساير حيوانات از آنها خبري نداشتند. سكوئيلر بيشتر وقتش را با آنان م يگذراند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گفت دارد به آنها سرودجديد تعليم م يدهد و لازم است اين كار در خلوت و تنهايي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صورت گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب باصفايي بود،گوسفندان تازه برگشته بودند و حيوانات تازه دست از كار روزانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كشيده بودند كه صداي شيهه مهيب اسبي از حياط شنيد هشد.حيوانات هراسان سر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاي خود مكث كردند.صدا،صداي كلوور بود.كلوور باز شيهه كشيد و حيوانات جملگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارنعل به داخل حياط هجوم بردند و آن چه كلوور ديده بود، ديدند:خوكي داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روي دو پاي عقبش راه م يرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله خود سكوئيلر بود.مثل اين بود كه هنوز به كارش مسلط نيست و نمي تواند جثه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنگين خود را در آن وضع نگاه دادر.كمي ناشيانه تعادلش را حفظ كرده بود و در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميان حياط مشغول قدم زدن بود.لحظه بعد صف طويلي از خوكان كه همه روي دو پا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه م يرفتند از ساختمان بيرون آمدند مهارت بعضي از بعض ديگر بيشتر بود.يكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوتايي به اندازه كافي استوار نبودند،مثل اين بود كه حاجت به عصا دارند،ولي همه با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موفقيت دور حياط گشتند.و دست آخر عوعوي هولناك سگها و صداي زيل جوجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خروس سياه بلند شد و شخص ناپلئون با جلال و جبروت ،در حاليكه سگها اطرافش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جست و خيز مي كردند و با نخوت به چپ و راست نظر م يانداخت بيرون آمد. شلاقي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دست داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوت مرگباري همه جا را فرا گرفت .حيوانات مبهوت و وحشتزده در هم فرو رفتند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به صف دراز خوكها كه آهسته در حياط راه م يرفتند نگاه مي كردند. گويي دنيا واژگون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود.وقتي اثر ضربه اوليه از بين رفت ولحظ هاي رسيد كه با وجود وحشت از سگها و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجودي كه عادت كرده بودند كه لب به شكايت و انتقاد نگشايند،گمان اين مي رفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چهار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ب،دو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;» كه اعتراض كنند، ولي يك مرتبه تمام گوسفندان ،هم صدا بع بع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;٩٥ فصل دهم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را سر دادند. اين ب عبع «&lt;B&gt;! &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بهتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;چهار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خوب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،دو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بهتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;چهار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خوب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،دو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بهتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيم دقيقه تمام بدون وقفه ادامه پيدا كرد و وقتي ساكت شدند ديگر مجال هر گونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعتراض از بين رفته بود،چون خوكها به ساختمان بر گشت هبودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنجامين حس كرد پوز هاي به شانه اش خورد.سرش را برگرداند،كلوور بود،چشمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالخورده اش از پيش هم كم نورتر شده بود و بي آنكه كلمه اي بر زبان راند با ملايمت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يال بنجامين را كشيد و او را با خود به ته طويله بزرگ ،جايي كه هفت فرمان نوشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود برد.يكي دو دقيقه آنجا ايستاد و به قيراندود و نوشته سفيد رنگ روي آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيره شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديد چشمم كم شده .حتي زماني هم كه جوان »: بالاخره كلوور به سخن آمد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودم نمي توانستم نوشته ها را بخوانم ،ولي به نظرم مي آيد ديوار شكل ديگري به خودش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي يك بار در زندگي «؟ گرفته .بنجامين __________بگو ببينم هفت فرمان مثل سابق است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنجامين حاضر شد كه از قانونش عدول كند.با صداي بلند چيزي را كه بر ديوار نوشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود خواند. بر ديوار ديگر چيزي جز يك فرمان نبود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوانات&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;برابرند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعضي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;برابرترند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از اين ماجرا ديگر به نظر حيوانات عجب نيامد كه فرداي آن روز خوكهاي ناظر به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظر نيامد وقتي شنيدند خوكها راديو خريده اند و تلفن كشيده اند و روزنامه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خوانند.ديگر وقتي ناپلئون را م يديدند كه قدم م يزند و پيپ در دهان دارد تعجب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي كردند.و وقتي خوكها لباسهاي جونز را از قفسه بيرون كشيدند و پوشيدند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخص ناپلئون با كت سياه و چكمه چرمي بيرون مي آمد و ماده سوگليش لباس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابريشمي خانم جونز را كه روزهاي يكشنبه م يپوشيد،برتن كرد تعجب نكردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك هفته بعد،تعدادي درشكه تك اسبه وارد مزرعه شد.هيئتي از زارعين مجاور به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منظور بازديد مزرعه دعوت شده بودند.همه جاي مزرعه را به آنها نشان دادند و آنها از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه چيز مخصوصا از آسياب بادي تحسين كردند. حيوانات با كمال دقت سرگرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجين علف از مزرعه شلغم بودند،حتي سرشان را از زمين بلند نم يكردند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي دانستند كه از خوكها بيشتر هراسانند يا از آدمها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن شب صداي خنده و آواز از ساختمان بلند بود.سر وصداها ناگهان حس كنجكاوي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات را برانگيخت ، مي خواستند بدانند در آنجا كه براي اولين بار بشر و حيوان در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرايط مساوي كنار هم هستند،چه مي گذرد.همه سينهمال و تا آنجا كه ممكن بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي صدا به باغ رفتند.دم در وحشتزده مكث كردند.اما كلوور جلو افتاد.حيوانات آهسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنبالش رفتند و آنها كه قدشان مي رسيد از پنجره داخل اطاق را نگاه مي كردند.آنجا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور ميز دراز شش زارع و شش خوك ارشد نشسته بودند. ناپلئون در صدر ميز نشسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.به نظر مي رسيد كه خوكها در كمال سهولت بر صندلي نشست هاند. پيدا بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرگرم بازي ورق بوده اند و موقتا از ادامه آن دست كشيده اند تا گيلاسي بنوشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سبوي بزرگي دورگشت و پيمان هها دوباره از آبجو لبالب شد.هيچكس متوجه قيافه هاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهت زده حيوانات در پشت پنجره نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي پي لكينگتن مالك فاك سوود گيلاس به دست برخاست و گفت قبل از آنكه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گيلاسشان را بنوشند بر خود فرض مي داند كه چند كلمه به عرض برساند.گفت براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخص اووبه طور قطع براي همه كساني كه شرف حضور دارن جاي منتهاي مسرت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است كه مي بينند دوران طولاني عدم اعتماد و سوتفاهم سپري شده است . زماني بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود او و يا حاظرين  خير،بلكه ديگرا ن،اگر نگويي به ديده عداوت ،بايد گفت به چشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوتفاهم و ترديد به مالكين محترم قلعه حيوانات نگاه م يكردند.حوادث تاثرآوري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيش آمد،افكار غلطي پيدا شد. تصور مي رفت كه وجود مزرعه اي متعلق به خوكان و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تحت اداره آنها غير طبيعي است و ممكن است موجب ايجاد ب ينظمي در مزارع مجاور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شود.بسياري از زارعين بدون مطالعه و تحقيق چنين فرض مي كردند كه در چنين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه اي روح عدم انضباط حكمفرما خواهد شد.از بابت تاثيري كه ممكن بود بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات و حتي كارگران آنها گذاشته شود،نگران و مضطرب بودند.اما تمام اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوتفاهمات در حال حاضر از بين رفته است .امروز خود او و همه دوستان از وجب به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجب قلعه حيوانات ديدن كرده اند و در آن با چشم خويش چه ديده اند؟نه فقط تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وسايل امروزي بلكه نظم و انضباطي كه بايد سرمشق زارعين دنيا باشد.وي با اطمينان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كامل م يتواند بگويد كه حيوانات طبقه پايين بيشتر از حيوانات هر جاي ديگر كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كنند و كمتر مي خورند.در واقع او و ساير دوستاني كه امروز از قلعه حيوانات ديدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردند مصممند نحوه كار آنها را در بسياري موارد در مزارع خويش به كار ببندند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت ،به بيانات خويش با تاكيد بر احساسات دوستانه اي كه بين قلعه حيوانات و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجاورين وجود داردو بايد ادامه داشته باشد خاتمه مي دهد.بين خوك و بشر هرگز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اضطكاك منافع وجود نداشته و دليلي نيست كه از اين پسوجود داشته باشد.كشمكش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اشكالات آنان همه يكي اس ت.مگر مسئله كارگر همه جا يكسان نيس ت؟پيدا بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي پيل كينگتن قصد دارد لطيفه اي بگويد و قبلا هم آن را آماده كرده است .براي يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه خودش چنان از لطيفه اي كه مي خواست بگويد غرق لذت شد كه نتوانست آن را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادا كند.پس از آنكه چند بار نفسش بند آمد و غبغبهاي متعددش سرخ و كبود شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر شما دردسر حيوانات طبقه پايي را داريد،براي ما دردسر مردم طبقه پايين »، گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اين متلك جمعيت به ولوله افتاد و آقاي پي لكينگتن يك بار ديگر از «! مطرح است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بابت كمي مقدار جيره و طولاني بودن ساعات كار و بيكاره بار نياوردن حيوانات در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه حيوانات به خوكان تبريك گف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا از حضار تقاضا دارم بايستند و گيلاسهايشان را پر كنند.همه به »، در خاتمه گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه هورا كشيدند و پا كوبيدند. «! خاطر ترقي و تعالي قلعه حيوانات بنوشي م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون چنان به وجد آمد كه بلند شد و قبل از نوشيد ن،گيلاسش را به گيلاس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن زد. وقتي صداهاي هوراها فروكش كرد ناپلئون كه هنوز سرپا بود اعلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد كه وي نيز چند كلمه براي گفتن دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانند تمام نطقهايش اين بار نيز مختصر و مفيد صحبت كرد.گفت ،او نيز به سهم خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از سپري شدن دوران سو تفاهمات مسرور است . مدتي طولاني شايعاتي در بين بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وي و همكارانش نظر خرابكاري و حتي انقلابي دارند،مسلم است كه اين شايعه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناحيه معدودي از دشمنان خبيث كه دامن زدن انقلاب را بين حيوانات ساير مزارع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي خود اعتباري فرض كرده بودن انتشار يافته است . هيچ چيز بيش از اين مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي تواند از حقيقت به دور باشد.تنها آرزوي شخص و ي، چه در زمان حال و چه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايام گذشت ه، اين بود هاست كه با همسايگان در صلح و صفا باشد و با آنان روابط عادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تجاري داشته باشد و اين مزرعه كه وي افتخار اداره آن را دارد مزرع هاي است اشتراكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و طبق سند مالكيتي كه در دست است ملك آن متعلق به همه خوكهاس ت. بعد اضافه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد،هر چند گمان ندارد از عدم اعتماد و سوظنهاي پيشين چيزي باقي باشد،بمنظور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسن تفاهم بيشتر اخيرا در طرز اداره مزرعه تغييراتي داده شده است :تا اين تاريخ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خطاب م يكردند،از « رفيق » حيوانات مزرعه عادت احمقان هاي داشتند كه يكديگر را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين كار جلوگيري شده .عادت عجيبتري هم جاري بوده است كه اساسش نامعلوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است ،هر يكشنبه صبح حيوانات از جلو جمجمه خوك نري كه بر تيري نصب بود با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احترام نظامي رژه مي رفتند،اين كار نيز موقوف مي شود و در حال حاضر هم جمجمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دفن شده است .مهمانان وي محتملا پرچم سبزي را كه بر بالاي دكل در اهتزاز است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديده اند،شايد توجه كرده باشند كه سم و شاخ سفيدي كه سابق بر آن منقوش بود،در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حال ديگر موجود نيست و پرچم از اين تاريخ به بعد به رنگ سبز خالص خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت به نطق غرا و دوستانه آقاي پي لكينگتن فقط يك ايراد دارد و آن اين است كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه ،قلعه حيوانات خطاب كردند. البته ايشان نمي دانستند، چون خود او براي اولين بار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است كه اعلام مي كند اسم قلعه حيوانات منسوخ شد و از اين تاريخ به بعد قلعه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسم مزرعه مانر كه ظاهرا اسم صحيح و اصلي محل است خوانده م يشود.در خاتمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گيلاسهاي خود را لبالب پر كنيد آقايان !من هم مثل آقاي پي لكينگتن »، ناپلئون گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . از حاضرين م يخواهم كه گيلاسهاي خود را براي ترقي و تعالي مزرعه بنوشند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« &lt;B&gt;! &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آقايان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاطر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ترقي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تعالي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مزرعه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مانر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بنوشيد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; » &lt;/B&gt;: با اين تفاوت كه م يگويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز چون بار پيش همه هورا كشيدند و گيلاسها را تا ته خالي كردند. اما به نظر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات كه از خارج به اين منظره خيره شده بودند چنين آمد كه امري نوظهور واقع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده اس ت. در قيافه خوكان چه تغييري پيدا شده بود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمهاي كم نور كلوور از اين صورت به آن صورت خيره م يشد. بعضي پنج غبغب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتند، بعضي چهار، بعضي سه. اما چيزي كه در حال ذوب شدن و تغيير بود چه بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد كف زدن پايان يافت و همه ورقها را برداشتند و به بازي ادامه دادند، و حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي صدا دور شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند قدم كه برنداشته بودند كه مكث كردند. هياهويي از ساختمان بلند شد. با عجله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگشتند و دوباره از درزهاي پنجره نگاه كردند. نزاع سختي درگرفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرياد مي زدند، روي ميز مشت م يكوبيدند، به هم چپ چپ نگاه م يكردند، و حرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكديگر را تكذيب مي كردند. سرچشمه اختلاف ظاهرا اين بود كه ناپلئون و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن هر دو در آن واحد ت كخال پيك سياه را رو كرده بودند. دوازده صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خشمناك يكسان بلند بود. ديگر اين كه چه چيز در قيافه خوكها تغيير كرده ،مطرح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات خار ج، از خوك به آدم و از آدم به خوك و باز از خوك به آدم نگاه كردند ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر امكان نداشت كه يكي را از ديگري تميز دهند.__&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 22:07:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دو روز بعد حيوانات براي جلسه فو قالعاده به طويله احضار شدند و وقتي ناپلئون اعلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد كه الوارها را به فردريك فروخته و واگن او براي حمل م يرسد،جملگي از تعجب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر جا خشك شدند.حقيقت امر اين بود كه ناپلئون در تمام مدتي كه به دوستي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن تظاهر م يكرد،در خفا مشغول زد و بند با فردريك بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با فاكس وود قطع رابطه شد و پيامهاي دشنام آميزي براي پي لكينگتن فرستاده شد،به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ » به « مرگ بر فردريك » كبوترها گفته شد ديگر به پينچ فيلد نروند و شعار را از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تغيير دهند.وناپلئون حيوانات را مطمئن ساخت كه داستان حمله به « بر پي لكينگتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه حيوانات افسانه بوده است و در نقل بدرفتاري فردريك نسبت به حيواناتش بسيار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اغراق شده است و چه بسا تمام شايعات از ناحيه سنوبال و عمالش ريشه گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشد.هم چنين معلوم شد كه سنوبال در پينچ فيلد نيست و هرگز در تمام عمرش قدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آنجا نگذاشته است ،بلكه در رفاه و تجمل نسبي در فاكس وود زندگي مي كند و در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حقيقت سالهاست جير هخوار پيل كينگتن ، است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها از نيرنگي كه ناپلئون زده بود يعني با تظاهر به دوستي با پيل كينگتن فردريك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را وادار كرده بود دوازده ليره قيمت الوار را بالا ببرد،خيلي كيف كردند.سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گفت فضيلت ناپلئون در اين است كه به هي چكس اعتماد ندارد و اين عدم اعتماد را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نسبت به فردريك هم نشان داده است .فردريك مي خواسته قيمت الوار را با قطعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاغذي كه به آن چك مي گويند بپردازد اما ناپلئون هشيار قبول نكرده و گفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد تمام مبلغ با اسكناس پنج ليره اي و آن هم قبل از حمل جنس پرداخت شود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردريك وجه را پرداخته و مبلغ درست معادل قيمت خريد ماشين آلات آسياب بادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است . در خلال اين احوال الوارها با سرعت تمام حمل مي كردند.پس از آنكه همه را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بردند جلسه خصوصي ديگري در طويله تشكيل شد تا حيوانات اسكناسهاي فردريك را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببينند.ناپلئون با لبخندي حاكي از موفقيت و در حالي كه هر دو نشانش را زيب پيكر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساخته بود روي بستري از كاه بالاي سكو آرميده بود. در كنارش پولها در يك ظرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيني بطور منظم چيده شده بود.حيوانات يكي يكي و با آرامي از جلو آن گذشتند و با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقت بسيار به آن خيره شدند.باكسر پوزه اش را براي بو كردن اسكناسها جلو برد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاغذهاي نازك را به خش وخش انداخ ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه روز بعد هياهوي عجيبي برپا شد. ويمپر با رنگ پريده به سرعت با دوچرخه از راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسيد،دوچرخه را در حياط انداخت مستقيما به ساختمان رف ت.پس از يك لحظه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي غرش خشم آلودي از عمارت ناپلئون بلند شد. خبر واقعه چون بمبي در قلعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تركيد.اسكناسها جعلي بود و فردريك الوارها را در ازاي هيچ خريده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون حيوانات را احضار كرد و با صداي وحشتناكي حكم اعدام فردريك را صادر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمود.گفت او را پس از دستگير كردن زنده زنده خواهند جوشاند. در ضمن حيوانات را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آگاه ساخت كه بايد انتظار بدتري هم داشت ،چه بسا فردريك و كسانش در هر دقيقه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمله اي را كه مدتها انتظارش مي رفت آغاز كنند. در تمام راه هاي قلعه قراول گمارده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد و به علاوه چهار كبوتر با پيامهاي مسالمت آميز و به اميد تجديد روابط حسنه با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن به فاك سوود اعزام شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح روز بعد حمله آغاز شد. حيوانات مشغول خوردن صبحانه بودند كه فردريك با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعوان و انصارش از دروازه پنج كلوني وارد شدند. حيوانات با رشادت تمام يور شبردند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما اين بار فتح و ظفر به آساني جنگ گاوداني نصيبشان نمي شد. آدمها پانزده نفر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند و شش تفنگ داشتند و به مجردي كه حيوانات به فاصله پنجاه متري رسيدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شليك كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات تاب مقاومت در مقابل گلول هها را نياوردند و با وجود كوششهاي ناپلئون و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر، به عقب رانده شدند، عد هاي هم مجروح شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه داخل ساختمان جمع شدند و با احتياط از شكافهاي در و سوراخهاي كليد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مراقب خارج بودند. همه ي چراگاه و آسياب بادي دست دشمن بود. در آن لحظه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون هم تكليفش را نم يدانست ،دمش منقبض شده بود،بدون اداي يك كلمه بالا و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پايين قدم م يزد. چشمها به فاكس وود دوخته شده بود. اگر پي لكينگتن و كسانش به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ياري مي آمدند هنوز امكان پيروزي بود. اما همان چهار كبوتر قاصد برگشتند، يكي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! تا چشمت كور » : آنها حامل تك هكاغذي بود رويش با مداد نوشته شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردريك و كسانش اطراف آسياب بادي توقف كرده بودند و حيوانات را نگاه مي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمزمه اي حاكي از ترس بلند شد، چه دو تن از آدمها اهرم و پتك دست گرفته بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خواستند آسياب بادي را خراب كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا شجاع باشيد، چنين كاري امكان پذير نيس ت، ديوارهاي » ناپلئون فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . آسياب ضخيمتر از آن است كه با اهرم و پتك حتي ظرف يك هفته خراب شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما بنجامين كه حركات آدمها را با دقت زير نظر گرفته بود و مي ديد كه آن دو نفر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشغول كندن چاله اي نزديك پايه آسياب هستند پوز هي درازش را با وضعي كه از آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين حدس را م يزدم ، نمي بينيد دارند چه » : تمسخر مي باريد تكان داد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . مي كنند ؟ يك لحظه ديگر چاله پر از مواد منفجره اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات هراسان منتظر بودند. ديگر امكان خارج شدن و حمله نبود. پس از چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقيقه ديدند كه آدمها از هر سو م يدوند و متعاقب آن غرش كركنند هاي برخاست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كبوترها به هوا پريدند و همه حيوانا ت، جز ناپلئون با شكم خود را روي زمين انداختند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي برخاستند لكه عظيمي از دود سياه ، محوط هاي را كه آسياب بادي در آن قرار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت در برگرفته بود. نسيم به تدريج دود را پراكنده كرد. ديگر آسياب وجود نداشت !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با ديدن اين منظره ترس و نوميدي لحظه قبل زايل شد و حيوانات با فرياد انتقامجويي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ب يآنكه منتظر دستور شوند دست هجمعي به جلو يورش بردند و به طرف دشمن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاختند.به گلوله هاي آتشباري كه بر سرشان م يباريد توجهي نداشتند.جنگ سختي در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرفت . آدمها شليك مي كردند و وقتي حيوانات نزديك م يآمدند با چوب دستي و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوتينهاي سنگين حمله م يكردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك گاو و سه گوسفند و دو غاز كشته شدند بقيه همه مجروح بودند. حتي ناپلئون كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از پشت سر عمليات را اداره م يكرد نوك دمش با ساچمه بريده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها هم از آسيب ب ينصيب نماندند. سر سه نفرشان از ضربه سم باكسر شكست و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكم يكي با شاخ گاوي دريده شد.شلوار يكي را جسي و بلوبل جر دادند. و وقتي نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگ گارد مخصوص ناپلئون كه در پناه پرچينها كمين كرده بودند، پارس كنان اطراف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدميان سبز شدند، وحشت همه را فرا گرفت و متوجه شدند كه در خطر محاصر هاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردريك با فرياد به كسانش دستور داد تا امكان باقي است از معركه خارج شوند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه بعد دشمن ترسو در حال فرار بود.حيوانات آنها را تا انتهاي مزرعه دنبال كردند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با چند لگد آخرين آنها را از ميان پرچينهاي خاردار بيرون راندند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيروز شده بودند ،اما خسته و خونين بودند. آهسته و لنگان لنگان به طرف مزرعه راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افتادند. منظره دوستاني كه روي چمن دراز به دراز افتاده و مرده بودند، بعضي را به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گريه انداخت . در سكوتي غ مانگيز در محلي كه زماني آسياب بادي بر پا بود ايستادند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كلي از بين رفته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقريبا كوچكترين اثري از آن باقي نمانده بود ،حتي قسمتي از پايه هاي بنا هم فرو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ريخته بود. در تجديد بنا، اين بار برخلاف بار قبل نمي توانستند از سنگهاي فروريخته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استفاده كنند ،چه اين دفعه سنگها هم نبودند، شدت انفجار آنها را صدها متر دورتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انداخته بود. گويي از اصل آسياب وجود نداشته است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه حيوانات به ساختمان نزديك شدند، سكوئيلر كه بدون هيچ دليلي در طول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ غايب بود ،جست و خيز كنان در حالي كه دمش را به سرعت تكان مي داد با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تبسمي حاكي از رضايت خاطر به طرف آنها آمد و حيوانات صداي شليك توپي را از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سمت ساختمان شنيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ براي چه شليك م يكنند » : باكسر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! فتح و پيروزي را جشن گرفته ايم » سكوئيلر فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر كه از زانوانش خون م يچكيد و يكي از نعلهايش افتاده بود و سمش چاك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برداشته بود و دوازده ساچمه در پاي عقبش فرو رفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ چه فتح ي » : گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چطور چه فتحي ،رفيق ؟ مگر نه اين است كه ما دشمن را از خاك خود، خاك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مقدس قلعه حيوانات راند هايم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي آسياب بادي ما را ويران كردند. دو سال تمام روي آن كار كرده » : باكسر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. بوديم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه اهميتي دارد؟ آسياب ديگري مي سازيم . اگر دلمان بخواهد » : سكوئيلر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شش تا آسياب هم مي توانيم بسازيم . رفيق تو نمي تواني عظمت كاري را كه كرد هايم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درك كني . همين زميني كه ما الان روي آن ايستاد هايم در تصرف دشمن بود و اكنون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . در پرتو رهبري رفيق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفت هايم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . پس ما چيزي را كه قبلا داشت هايم ، پس گرفت هايم » : باكسر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . بله ، معناي فتح هم همين اس ت » : سكوئيلر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات لنگان لنگان وارد حياط شدند. ساچمه ها زير پوست باكسر سوزش دردناكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت . او پيشاپيش و از همين حالا به كار شاق ساختن آسياب بادي فكر مي كرد و در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عالم تصور، خود را آماد هي كار مي كرد. اما براي اولين بار به اين فكر افتاد كه يازده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سال از سنش گذشته و قاعدتا عضلات نيرومندش ديگر به قدرت سابق نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما وقتي حيوانات پرچم سبز را در اهتزاز ديدند و بار ديگر صداي شليك را شنيدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مجموع هفت گلوله شليك شد و نطق ناپلئون را گوش كردند كه رفتار آنها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ستايد و تبريك م يگويد به نظرشان آمد كه واقعا فتح بزرگي نصيبشان شده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شهداي جنگ تشييع آبرومندي شد. باكسر و كلوور واگوني را به جاي نعش كش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كشيدند و ناپلئون شخصا در راس دسته حركت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو روز تمام صرف برگزاري جشن شد. آوازها خواندند ،نطقها ايراد كردند ،توپها شليك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد و به هر حيوان يك سيب و به هر پرنده صد گرم غله و به هر سگ سه بيسكويت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوانده خواهد شد. ناپلئون « جنگ آسياب بادي » هديه شد و اعلام كردند كه جنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان جديدي به اسم &quot;نشان علم سبز&quot; ايجاد كرد و آن را به خود اعطا كرد و داستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاسف انگيز اسكناسها در شادماني عمومي فراموش شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پس از اين حوادث بود كه خوكها يك صندوق ويسكي كه در زيرزمين مانده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و در روز تصرف ساختمان به آن توجهي نشده بود، پيدا كردند. شب آن روز صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آوازهاي بلند از ساختمان برخاست ،با كمال تعجب قسمتهايي از آهنگ سرود حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگليس هم با آن صداها آميخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب در حدود ساعت نه همه آشكارا ديدند كه ناپلئون در حاليكه كلاه مندرس آقاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز را بر سر دارد ،از در پشت ساختمان بيرون آمد و به سرعت دور حياط دويد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجددا داخل عمارت شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي صبح روز بعد ساختمان را سكوت مطلقي دربرگرفته بود و حتي يك خوك هم در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنبش نبود. نزديك ساعت نه سروكله سكوئيلر پيدا شد، آهسته راه م يرفت چشمانش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي نور بود و دمش شل از پشت آويزان بود. كاملا پيدا بود كه بيمار است .حيوانات را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمع كرد و به آنها گفت برايشان خبر وحشت آوري دارد : رفيق ناپلئون در حال مرگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ضجه حيوانات بلند شد.پشت درهاي قلعه كاه ريخته شد و حيوانات نوك پا راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي رفتند و با چشماني اشكبار از هم م يپرسيدند اگر رهبرشان از بين برود چه خاكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر سر خواهند ريخت. شايع شد با تمام احتياطها بالاخره سنوبال كار خود را كرده و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موفق شده است غذاي ناپلئون را مسموم كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت يازده سكوئيلر دوباره آمد كه خبر ديگري بدهد. رفيق ناپلئون به عنوان آخرين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاري كه در زمان حيات كرده است دستور داده كه مجازات شرب الكل اعدام است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي هنگام شب حال ناپلئون كمي بهتر بود و صبح روز بعد سكوئيلر مژده داد كه وي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رو به بهبودي است و شب بعد ناپلئون شروع به كار كرد و روز بعد بود كه ناپلئون به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ويمپر دستور داده است از ولينگدن كتابهايي درباره عرق كشي و تقطير بخرد. يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته بعد ناپلئون امر كرد قطعه زمين كوچك پشت باغ ميوه را كه قرار بودچراگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات بازنشسته باشدشخم بزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول گفتند زمين كم قوت شده است و بايد دوباره كشت شود، ولي بعد روشن شد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون تصميم گرفته است در آن زمين جو بكارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همين ايام پيش آمد غريبي رخ داد كه كسي از آن سر در نياورد. شبي در حدود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت دوازده صداي شكستن چيزي به گوش رسيد و حيوانات سراسيمه از طويله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيرون پريدند. شبي بود مهتابي .در پاي ديوار انتهاي طويله بزرگ نزديك ديواري كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامي روي زمين افتاده و شكسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر از حال رفته كنار نردبام شكسته روي زمين پهن شده بود. در كنارش يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چراغ بادي ، يك قلم مو و يك ظرف پر از رنگ سفيد واژگون شده بود. سگها فورا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دورش حلقه زدند و وقتي حالش تا حدي جا آمد او را بردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ كدام از حيوانات سر از اين ماجرا در نياوردند، جز بنجامين پير كه با رندي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوزه اش را م يجنباند و پيدا بود كه مطلب را فهميده است ولي چيزي نم يگويد. چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز بعد كه موريل پيش خود هفت فرمان را م يخواند متوجه شد كه باز يكي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرامين طوري نوشته شده كه حيوانات غلط به خاطر سپرد هاند. حيوانات تصور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حال آنكه «. هيچ حيواني الكل نمي نوشد » مي كردند كه ماده پنجم فرمان م يگويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند كلم هاش را فراموش كرده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;« . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;افراط&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;الكل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ينوشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;» : &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فرمان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پنجم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سم شكافته باكسر مدتها تحت معالجه بود.ساختمان مجدد آسياب بادي از فرداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزي كه جشن پيروزي تمام شد،شروع شد هبود.باكسر حاضر نشد حتي يك روز كار را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعطيل كند و نم يگذاشت كسي متوجه درد و رنجش شود.ولي شبها به طور خصوصي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كلوور اعتراف م يكرد كه سمش او را زياد ناراحت مي كند. كلوور از علفهاي مختلف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ضماد درست م يكرد و روي سم او مي گذاشت .او و بنجامين دونفري به باكسر اصرار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ريه اسب كه براي ابد سلامت » ، مي كردند كه كمتر كار كند.كلوور مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي باكسر گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و تنها آرزويش اين بود كه .« نمي ماند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبل از بازنشسته شدن آسياب بادي را ساخته و پرداخته ببيند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ابتدا وقتي قوانين قلعه حيوانات تدوين شد،سن بازنشستگ ياسبان و خوكان دوازده ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاوها چهارده ، سگها نه ،گوسفندان هفت ، مرغها و غازها پنج سالگي تعيين شد. جيره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كافي هم براي بازنشستگان در نظر گرفته شد.در اين فاصله هيچ حيواني بازنشسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشده بود ولي اخيرا روي آن مسئله زياد صحبت م يشد. حالا كه مزرعه پشت باغ ميوه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كشت جو اختصاص يافت هبود،مي گفتند كه گوشه اي از چراگاه بزرگ به منظور چراي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات بازنشسته مجزا و محصور خواهد شد و مي گفتند كه جيره هر اسب روزي دو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كيلو جو و در زمستان شش كيلو يونجه با يك هويج و در صورت امكان يك سيب در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعطيلات عمومي خواهد بود.دوازدهمين سال تولد باكسر مصادف با اواخر تابستان سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آينده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خلال اين مدت زندگي سخت بود.زمستان به سردي سال گذشته و آذوقه حتي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن سال هم كمتر بود .جيره خيوانات به استثناي جيره خوكها و سگها تقليل پيدا كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سكوئيلر توضيح داد كه تساوي مطلق در امر جيره بندي خلاف اصول حيوانگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .به هر حال با آنكه ظواهر امر حكايت از كمبود آذوقه م يكرد براي سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشكل نبود كه به حيوانات ثابت كند در واقع كمبودي نيست و مقتضيات ايجاب كرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را به كار « تعديل » است كه در ميزان جيره تعديلي به عمل آيد )سكوئيلر هميشه كلمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما با مقايسه با زمان جونز همه چيز ترقي كرد هبود.سكوئيلر به ).« تقليل » مي برد نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرعت اعدادي پشت سر هم مي خواند تا به حيوانات نشان دهد حالا از زمان جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوي بيشتر، يونجه فراوانتر و شلغم زيادتري دارند،ساعات كمتري كار م يكنند و آب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشاميدنيشان گواراتر،عمرشان طولانيتر،بهداشت نوزادان بهتر شده اس ت،در طويله كاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتر دارند و مگس كمتر آزار مي دهد. حيوانات تمام اين مطالب را باور مي كردند. در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقع خاطره دوره جونز تقريبا محو شد هبود.مي دانستند كه زندگي امروزشان با سخت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خالي است ،غالبا گرسن هاند سردشان است و معمولا جز هنگام خواب ،كار م يكنند. ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي شك روزهاي قديم از امروز هم بدتر بوده است . از اين طرز فكر خشنود بودند. به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علاوه آن روزها برده بودند و امروز آزادند و خود اين مسئله بزرگترين برتري زندگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز نسبت به گذشته بود و نكته اي بود كه سكوئيلر هيچگاه از اشاره بدان غفلت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي كرد. در اين روزها دهنهاي بيشتري براي خوردن باز بود: در پاييز چهار ماده خوك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقريبا همه در يك وقت و مجموعا سي و يك توله آوردند كه تقريبا همه پيسه بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون ناپلئون تنها خوك نر مزرعه بود اصل و نسب آنها را مي شد حدس زد. اعلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردند كه پس از خريد آجر و تير مدرسه اي در باغ ساخته خواهد شد. عجالتا بچه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها در آشپزخانه و توس شخص ناپلئون تعليم م يگرفتند.در باغ ورزش مي كردند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از بازي با توله ساير حيوانات منع شده بودند.در همين ايام عادت بر اين جاري شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه هرگاه حيواني سر راه خوكي قرار مي گرفت ،كنار مي ايستاد تا خوك بگذرد، به علاوه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرسوم شد هبود كه خوكها در هر درج ه، به عنوان امتياز، روزهاي يكشنبه روبان سبزي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دمشان ببندند. مزرعه سال نسبتا پر موفقيتي را گذرانده بود اما هنوز كم پولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.آجر و ماسه و گچ براي مدرسه بايد خريداري م يشد،به علاوه لازم بود براي خريد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آلات آسياب بادي باز پول پ سانداز شود.بعد نفت و شمع ساختما ن،شكر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون )ساير خوكها را از خوردن قند منع كرده بود چون م يگفت موجب چاقي است )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چيزهاي ديگر از قبيل ميخ و نخ و ذغال و سيم و خرده آهن و بيسكويت سگ هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد تهيه م يشد.يونجه و قسمتي از محصول سيب زميني فروخت شد و قرارداد فروش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تخم مرغ به ششصد تخم مرغ در هفته افزايش يافت ،طوريكه در آن سال به اندازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كافي جوجه توليد نشد و تعداد مرعها ثابت ماند.جيره ها كه در ماه دسامبر تقليل پيدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده بود، در فوريه هم كم شد.روشن كردن چراغ به منظور صرف هجويي در نفت قدغن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد. اما خوكها به نظر مرفه مي آمدند،در واقع همه در حال فربه شدن بودند.يكي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدازظهرهاي اواخر ماه فوريه رايحه مطبوع اشتهاآوري به مشام حيوانات خورد،كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي دانستند چيست .باد بو را از سمت آبجوسازي كه پشت آشپزخانه واقع بود و در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوران جونز متروك مانده بود مي آورد.يكي گفت كه اين بوي جوي جوشانده است و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات با ولع هوا را بالا كشيدند و فكركردند شايد براي شام حريره گرم دارند.اما از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شام گرم خبري نشد.يكشنبه بعد اعلام شد كه از اين تاريخ محصول جو مختص&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكهاست .در مزرعه پشت باغ ميوه هم جو كشت شده بود.خيلي زود اين خبر هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشت كرد كه هر خوكي روزانه نيم ليتر جيره آبجو دارد و چهار ليتر هم مختص&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخص ناپلئون است كه در قدح چيني به حضورش مي بردند. مشقاتي كه حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تحمل مي كردند،با جلال بيشتر زندگي امروزشان تعديل مي شد.اين روزها سرود و آواز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و نطق و خطابه و تظاهرات و رژه بيشتر بود. ناپلئون امر كرد هبود حيوانات هفته اي يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار تظاهرات داوطلبانه بكنند براي اينكه اينكه پيروزي و فتوحات را جشن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگيرند.حيوانات سر وقت معين كار را تعطيل مي كردند و دور محوطه سربازوار به راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي افتادند.خوكها در جلو و بعد به ترتيب اسبها،گاوها،گوسفندها و پرندگان حركت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كردند.سگها در دو طرف صف بودند و پيشاپيش همه جوجه خروس ناپلئون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنده باد رفيق » بود.باكسر و كلوور پرچم سبزي را كه رويش نقش سم و شاخ و شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسم بود حمل مي كردند.بعد اشعاري كه در مدح ناپلئون سروده شد هبود «! ناپلئون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرائت مي شد و بعد سكوئيلر راجع به آخرين پيشرفتها و ازدياد محصول سخنراني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد و برحسب موقعيت گلوله اي هم شليك م يشد.گوسفندان به تظاهرات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داوطلبانه علاقه زيادي داشتند و اگر معدودي از حيوانات ،وقتي كه خوكها و سگها در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حول و حوش نبودند لب به شكايت م يگشودند كه اين كار موجب اتلاف وقت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مستلزم ايستادن در هواي سرد است گوسفندان مطمئنا آنها را با بع بع پر صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساكت م يكردند.به طور كلي حيوانات از اين قبيل جشنها « چهار پا خو ب،دو پا بد »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لذت مي بردند، چون يادآور اين بود كه ارباب خودشان هستند و كاري كه مي كنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط براي خودشان است و اين مسئله موجب تسلاي خاطر بود. به ره حال با آوازها و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تظاهرات و آمار سكوئيلر و شليك گلوله و قوقولي  قوقوي جوجه خروس و اهتزاز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرچم اقلا براي مدت كوتاهي فراموش م يكردند شكمشان خالي اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ماه آوريل در قلعه حيوانات اعلام جمهوريت شد و لازم شد رئيس جمهوري انتخاب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شود.جز ناپلئون نامزدي براي اين كار نبود و او به اتفاق آرا انتخاب گرديد.در همان روز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتخاب شايع شد كه اسناد جديدي درباره همكاريهاي سنوبال با جونز،به دست آمده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است و تازه معلوم شده كه سنوبال فقط قصد نداشته است كه جنگ گاوداني را با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكست مواجه سازد،بلكه سنوبال در طرف جونز مي جنگيده است .در حقيقت او به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارد جنگ گاوداني شد و زخمي « زنده باد بشريت » عنوان سركرده قواي آدمها با شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه ،هنوز معدودي به خاطر داشتند برپشتش وارد آمد جاي دندانهاي ناپلئون بوده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است . در اواسط تابستان موزز، زاغ اهلي ، پس از چندين سال باز در قلعه حيوانات پيدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد.هيچ تغييري نكرده بود. باز كار نمي كرد و هنوز با همان آهنگ از سرزمين شير و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عسل صحبت م يكرد.بر تنه درختي م ينشست بالهاي سياهش را بر هم م يزد و با هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كس كه ميدان مي داد حرف م يزد.با منقار بزرگش به آسمان اشاره م يكرد و با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا آن بالا،آن بالا درست پشت آن ابر سياه سرزمين شير و عسل »، طمطراق مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است ،همان سرزميني كه ما حيوانات بدبخت در آن براي هميشه از رنج كار آسوده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتي مدعي بود كه در يكي از پروازهاي دور و درازش آنجا را ديده «. مي شويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است ،مزارع جاوداني شبدر و پرچينهايي كه روي آنها قند و كلوچه م يرويد ديده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .خيلي از حيوانات گفته هاي او را باور م يكردند، و منطقشان اين بود كه زندگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اكنون پرمشقت اس ت،انصاف در اين است كه دنياي بهتري و در جاي ديگر وجود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشته باشد.مطلبي كه دركش مشكل بود،رويه خوكها در مقابل موزز بود.گفته هاي او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را درباره سرزمين شير و عسل با طرز اهانت آميزي تكذيب م يكردند،معذلك به او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اجازه داده بودند بي آنكه كاري انجام دهد در مزرعه بماند و حتي روزانه يك ت هاستكان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبجو هم برايش منظور كرده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر پس از آنكه سمش خوب شد، از پيش هم بيشتر كار مي كرد.آن سال در واقع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حيوانات بردبارانه كار كردند. غير از كار مزرعه و تجديد بناي ساختمان آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادي ،كار ساختمان مدرسه بچه خوكها هم از اول ماه مارس شروع شد هبود.گاهي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعات طولاني كار با غذاي غيرمكفي غير قابل تحمل بود،اما در كار باكسر هرگز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصوري دست نمي داد.در آنچه مي گفت يا مي كرد هيچ نشانه اي از تحليل قوايش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبود.فقط قياف هاش كمي شكسته شده بود،پوستش درخشندگي سابق را نداشت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كپلهايش چين و چروك برداشته بود.ديگران مي گفتند با سبز ههاي بهاري حالش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب خواهد شد.اما بهار رسيد و باكسر چاق نشد.گاهي در سر بالايي تمام نيروي خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را جمع مي كرد كه وزني را بكشد، ولي به نظر مي آمد قدرتي كه او راسر پا نگاه داشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را « من بيشتر كار خواهم كرد » است عزم واراده ثابت اوست . در اين مواقع لبش شك ل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ساخت ،صدايش ديگر در نم يآمد.كلوور و بنجامين باز به او تذكر دادند كه مواظب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلامت خود باشد و باز باكسر توجهي نكرد.دوازدهمين سال تولدش نزديك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد.هيچ چيز برايش مهم نبود جزاينكه قبل از بازنشستگي براي ساختن آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادي به اندازه كافي سنگ جم عآوري شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 22:04:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>4</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من باور نمي كنم سنوبال از ابتدا خائن بوده است .آنچه بعدا كرده امر »: بالاخره گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. ديگري اس ت.ولي من ايمان دارم كه او در جنگ گاوداني رفيق خوبي بود هاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق ،رهبر ما رفيق ناپلئون »، سكوئيلر در حاليكه شمرده و محكم صحبت مي كرد گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاطعا،بله قاطعا،اعلام داشته است كه سنوبال از ابتدا،بله حتي از قبل از آنكه فكر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. انقلاب در سر باشد عامل جونز بود هاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب پس قضيه صورت ديگري پيدا كرد!البته اگر رفيق ناپلئون چنين »: باكسر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. مي گويد حتما صحيح اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي با چشمان «! رفيق ! حالا با ديد صحيح قضايا را م يبيني »، سكوئيلر فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوچك درخشانش نگاه زشتي به باكسر انداخت .برگشت كه برود ولي مكثي كرد و به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همه حيوانات اين مزرعه هشدار م يدهيم كه چشمان خود »: طرز موثري اضافه كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را كاملا باز كنند.براي اينكه شواهد موجود به ما نشان م يدهد كه در همين لحظه و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. در بين ما عد هاي از عمال مخفي سنوبال هستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهار روز بعد هنگام عصر ناپلئون دستور داد كه حيوانات در حياط جمع شوند. وقتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه همه حاضر شدند ناپلئو ن،كه هر دو نشانش را )اين اواخر نشان شجاعت درجه يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيواني و نشان درجه دو حيواني به خود اعطا كرده بود) به سينه داشت با نه سگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غول پيكرش كه اطراف وي جست و خيز م يكردند و با غرش خود ستون فقرات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات را به لرزه مي انداختند،ظاهر شد.همه حيوانات برجاي خود ساكت ايستاده و از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترس سر به گريبان داشتند گويي از پيش مي دانستند كه امر وحشتناكي در شرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقوع است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون __________ايستاد و با ترشرويي نظري به حضار انداخ ت،سپس زوزه بلندي كشيد.به آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا سگها جلو پريدند و گوش چهار خوك را گرفتند و آنها را كه از درد و وحشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ناليدند جلو پاي ناپلئون انداختند.از گوش خوكها خون م يچكيد،و سگها از بوي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خون هار شدنده بودند.در بهت و تعجب عمومي سه تا از سگها به طرف باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پريدند.باكسر كه حمله سگها را ديد سم عظيمش را به كار انداخت لگدش در ميان هوا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به يكي از آنها اصابت كرد و او را نقش زمين كرد و سگ ملتسمانه به ناله افتاد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوتاي ديگر دمشان را لاي پا گذاشتند و فرار كردند.باكسر به ناپلئون چشم دوخت تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بداند سگ را رها سازد يا زير پا له كند.ناپلئون خطوط چهره اش تغيير كرد و با تندي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به باكسر امر كرد كه سگ را رها كند.به مجردي كه باكسر سمش را بلند كرد سگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زخمي زوز هكنان دزدانه گريخت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همهمه خوابيد. چهار خوك در حاليكه از وحشت م يلرزيدند و از تمام خطوط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهره شان آثار گناهكاري خوانده م يشد در انتظار بودند. ناپلئون به آنان گفت كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنايات خود اعتراف كنند. خوكها همان چهار خوكي بودند كه وقتي ناپلئون جلسات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكشنبه را موقوف ساخت اعتراض كردند. هر چهار خوك اعتراف كردند كه از زمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخراج سنوبال مخفيانه با او در تماس بوده اند و در تخريب آسياب بادي به او كمك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده اند و توافق كرده اند كه مزرعه را تسليم فردريك كنند. اضافه كردند كه سنوبال به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طور خصوصي به آنها اعتراف كرده است كه از سالها پيش عامل مخفي جونز بوده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي اعترافات تمام شد سگها ب يدرنگ گلوي خوكها را پاره كردند و ناپلئون با صداي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وحشتناكي پرسيد آيا حيوان ديگري هست كه مطلبي براي اعتراف داشته باشد. سه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرغ اسپانيايي كه مسئول طغيان مرغها در مورد تخ ممرغها بودند جلو آمدند و گفتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه سنوبال در عالم خواب بر آنها ظاهر شده است و آنها را اغوا كرده كه از اوامر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون سرپيچي كنند.آنها نيز كشته شدند. بعد غازي جلو آمد و اعتراف كرد كه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرمن برداري سال گذشته مخفيانه شش ساقه گندم دزديده و شبانه خورده است. بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندي اعتراف كرد كه در آب استخر شاشيده است م يگفت اين عمل را با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پافشاري سنوبال كرده اس ت. سپس دو گوسفند ديگر اقرار كردند كه قوچ نري را كه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فداييان ناپلئون بوده موقعي كه سرفه م يكرده ،آنقدر دوانده اند كه مرده است .همه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان محل به قتل رسيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعترافات و مجازات آنقدر ادامه يافت تا از كشته پشت هاي جلو پاي ناپلئون ساخته شد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوا از بوي خون سنگين گش ت.از زمان جونز چنين وضعي ديده نشده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كار تمام شد، بقيه حيوانا ت، غير از خوكها و سگها، با هم به بيرون خزيدند. همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هراسان و پريشان بودند و نم يدانستند كه جنايت حيوانات در همدستي با سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تكان دهنده تر است يا كيفر بي رحمانه اي كه شاهدش بودند. قديم از اين مناظر خونين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به همين پايه رقت انگيز زياد ديده بودند،ولي به نظر همه چنين م يرسيد اتفاق اخير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه بين خودشان واقع شد هبود از اتفاقات قبلي وحشتناكتر اس ت.از روزي كه جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه را ترك گفته بود تا امروز هيچ حيواني حيوان ديگر را نكشته بود.حتي موشي هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كشته نشده بود. حيوانات به سمت آسياب نيمه تمام راه افتادند و كلوور، موريل ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنجامين ، گاوا ن،گوسفندان ،غازها و مرغها،يعني همه جز گربه كه درست قبل از صدور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستور ناپلئون در مورد اجتماع حيوانات غيب شزده بود، نزديك به هم نشستند، گويي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نياز به گرماي يكديگر دارند.مدتي همه ساكت بودند.تنها باكسر ايستاده بود،با ناراحتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اين سو به آنسو حركت مي كرد و دم سياه بلندش را به پهلوهايش مي زد و گاه شيهه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوتاهي از تعجب م يكشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ سر در نمي آورم .هرگز باور نمي كردم كه چنين اتفاقاتي در مزرعه »، بالاخره گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما پيش بيايد.حتما عيب و نقص در خود ماس ت.تنها راه حلي كه بنظرم مي رسد اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است كه بايد بيشتر كار كرد.از امروز من صبحها يك ساعت تمام زودتر از خواب بلند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با قدمهاي سنگين به طرف سنگها رفت و دوباره سنگ جمع كرد و به «. مي شوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محل آسياب برد، بعد استراحت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات بي آنكه حرفي بزنند دور كلوور را گرفتند وخود را به او چسباندند. از روي تپه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قسمت اعظم چراگاه را كه تا جاده اصلي كشيده مي شد،مزرعه يونجه ،جنگل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كوچك ،استخر آب ،مزارعشخم شده را كه در آنها محصول پر پشت سبز گندم سال نو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيش زده بود،و شيروانيهاي قرمز رنگ عمارات مزرعه را كه دود از بخاري آن متصاعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود،همه را مي ديدند،يكي از روزهاي روشن بهاري بود. سبزه هاو پرچينها با اشعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خورشيدي كه بر سطح آنها تابيده بود طلايي م يزد. حيوانات با تعج بوشگفتي خاصي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خاطر آوردند كه وجب به وجب اين مزرع ه،كه هرگز تاكنون چنين مطبوع مصفا به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظر آنان نرسيده بود از آن خودشان اس ت. كلوور به اطراف تپه چشم دوخت و اشك در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانش حلقه زد.اگر مي توانست افكارش را بيان كند قطعا مي گفت كه از تلاشي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي راندن آدمها كردند هدف اين نبود.منظور از انقلابي كه ميجر پير تخمش را در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذهن آنها كاشت وحشت و كشتار نبود.اگر خود او تصويري از آينده را مجسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد،تصويري بود از اجتماع حيوانات در امن از گرسنگي و شلا ق،در تساوي ،و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هركس فراخور ظرفيت خود كار مي كرد و قوي حامي ضعيف بود،همانطور كه خود او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در شب نطق ميجر جوجه مرغابيها را محافظت كرده بود.در عوض نمي دانست چرا-به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزي افتاده بودند كه كسي از وحشت سگهاي درنده جرات اظهار نظر نداشت و ناظر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تكه پاره شدن دوستانش و شاهد اعترافات آنها به جناياتشان بودند.فكر طغيان در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش نبود.مي دانست با تمام شرايط موجود وضعشان بهتر از زمان جونز اس ت،و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهمترين كار جلوگيري از بازگشت بشر است .مي دانست بايد وفادار بماند،بيشتر كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كند،دستورات را اجرا كند و پيشوايي ناپلئون را قبول داشته باشد.اما منظور از رنجي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه او و ساير حيوانات برده بودند اين نبود.به اين منظور نبود كه آسياب بادي را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساخته بودند و خود را هدف گلوله هاي جونز قرار داده بودند.افكار كلوور اين بود،هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند قادر به بيانش نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاحدي مي تواند جايگزين « حيوانات انگليس » بالاخره احساس كرد خواندن سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلماتي شود كه از عهده ادايش بر نمي آيد و لذا شروع به خواندن سرود كرد. حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر كه گرد وي نشسته بودند با او هم صدا شدند و سه بار آن را پياپي با هماهنگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام ولي آهسته و با لحني پرسوز خواندند.هرگز اين سرود را اين گونه نخواند هبودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه دور سوم را تمام كرده بودند كه سكوئيلر همراه دو سگ رسيد و معلوم بود براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات » گفتن مطلب مهمي آمده اس ت.اعلام كرد كه طي امريه رفيق ناپلئون سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منسوخ گرديد.از اين تاريخ به بعد خواندن آن ممنوع اس ت. « انگليس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات يكه خوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ چرا »، موريل فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق ،به اين دليل كه ديگر حاجتي به آن نيس ت. سرود »، سكوئيلر آمرانه گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرود انقلاب بود و در حال حاضر انقلاب به ثمر رسيد هاست و « حيوانات انگليس »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه حيوانات ٦٤&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجازات خائنين آخرين قسمت آن بود. دشمن اعم از داخلي و خارجي شكست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خورده است .در آن سرود،ما تمايلات خود را براي داشتن روزهاي بهتر و زندگي بهتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. بيان م يكرديم و حالا كه روز بهتر و زندگي بهتر داريم ديگر اين سرود معنا ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چند حيوانات ترسيده بودند،ولي چند تايي قصد اعتراض داشتند،منتها گوسفندان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را شروع كردند و مجال بحث پيش نيامد. « چهارپا خو ب، دوپا بد » بع بع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدين طريق ديگرسرود &quot;حيوانات انگليس &quot; شنيده نشد و به جاي آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ني ماس شاعر، شعري ساخت كه مطلع آن اين بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قلعه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوانات&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،قلعه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوانات&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هرگز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آسيبي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نخواهد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رسيد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اين سرود هر يكشنبه صبح پس از برافراشتن پرچم خوانده م يشد. اما به نظر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات نه كلمات و نه آهنگ آن به پايه سرود &quot;حيوانات انگليس &quot; نمي رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فصل هشتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز بعد كه كشتارها تخفيف يافت چندتايي از حيوانات به يادآوردند يا فكر كردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ حيواني حيوان كشي » كه به ياد دارند كه ماد هي ششم فرمان گفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با نكه كسي قصد طرح كردن قضيه را در حضور خوكها و سگها نداشت «. نمي كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي همه احساس م يكردند كشتار حيوانات منطبق با فرامين نيست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلوور از بنجامين خواهش كرد ماده ششم فرمان را برايش بخواند و وقتي بنجامين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهش كرد ماده ششم فرمان را برايش بخواند و وقتي بنجامين طبق معمول گفت در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين قبيل امور مداخله نمي كند، به سراغ موريل رف ت. او فرمان را برايش خواند و آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنين بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;« . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بدون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;علت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نكشي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; »&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جهتي از جهات دو كلمه بدون علت از ذهن حيوانات رفته بود. به هر حال متوجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شدند خلاف فرمان كاري صورت نگرفته است ،چه كاملا واضح بود كشتن خائنيني كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با سنوبال هم عهد بدو هاند كاملا با علت است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن سال حيوانات حتي از سال گذشته هم بيشتر كار كردند.تجديد بناي آسياب بادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخصوصا با دو برابر شدن ضخامت ديوارها و تمام كردن آن در سر موعد به علاوه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كارهاي عادي مزرع ه، عمل طاق تفرسايي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعض روزها به نظر حيوانات مي رسيد كه با مقايسه با زمان جونز هم ساعات بيشتري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار كرده اند و هم بهتر تغذيه نشد هاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحهاي يكشنبه سكوئيلر از روي قطعه كاغذ درازي كه با يكي از پاهايش جلويش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه م يداشت براي آنان م يخواند كه توليد مواد غذايي دويست درصد، سيصد درصد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتي پانصد درصد افزايش يافته اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات دليلي نمي ديدند كه گفت ههاي او را باور نكنند مخصوصا كه آنها ديگر به طور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روشن شرايط زندگي قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولي بعض روزها دلشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خواست ارقام كمتري به خورد آنها م يدادند و غذاي بيشتر . در اين ايام همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستورات بوسيله سكوئيلر و يا خوك ديگري اعلان مي شد. ناپلئون حتي هر دو هفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكبار هم در مجالس ديده نم يشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي ظاهر مي شد نه فقط سگها در ملازمتش بودند بلكه يك جوجه خروس سياه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنگ هم كه به منزله شيپورچي بود پيشاپيش او حركت مي كرد و پيش از سخنراني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون قوقولي قوقو مي كرد. مي گفتند ناپلئون حتي در ساختمان مزرعه هم در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قسمت مجزايي از سايرين زندگي م يكند و غذايش را تنها و در ظروف چيني اصل كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ويترين اتاق ناهارخوري بوده است ،مي خورد و دو سگ براي خدمتگزاري در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حضورش هستند. هم چنين مقرر شد كه در شب تولد ناپلئون هم مانند دو سالگرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر تير شليك شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رهبر ما » ناپلئون ديگر به طور ساده ناپلئون خطاب نمي شد، اسم او با عنوان رسمي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برده مي شد، و خوكها اصرار داشتند كه عناويني از قبيل پدر « رفيق ناپلئون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات،دشمن بشر، حامي گوسفندان ،منجي پرندگان و امثال آن برايش بسازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر در نطقهايش اشك م يريخت و از درايت ناپلئون و از خوش قلبي و عشق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرشار او به حيوانات مخصوصا به حيوانات محروم ساير مزارع سخن م يراند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عادت بر اين جاري شده بود كه هر عمل موفقي تآميز و هر پيش آمد خوبي به حساب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تحت » : ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنيده مي شد كه مرغي به مرغ ديگر مي گويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و يا دو گاوي « . توجهات رهبر ما رفيق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم كرده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به مناسب رهبري خردمندانه رفيق ناپلئون » كه از استخر آب مي نوشيدند مي گفتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! آب گوارا شده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احساسات عمومي قلعه در شعري كه مي ني ماس سروده بود و عنوانش را رفيق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون گذاشته بود، به خوبي منعكس بود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چشمان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نافذت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خورشيد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آسمان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بخشنده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تشعشع&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گرمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جهان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اوفتد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وجودم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نگاه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;التهاب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آيم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گويم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بدين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زبان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرچشمه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سعادتي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;يار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كسان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;غمخوار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پدران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حامي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زنان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;رفيق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ناپلئون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;غنوده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ايم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اصطبل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كاه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سير&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گشته&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اشكم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وشب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوگاه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دولت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وجود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گشته&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چنين&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باور&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ندارد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ببين&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اعطا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كننده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كيست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مااين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نعم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بزدوده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاطر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همگي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;غم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;رفيق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ناپلئون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خوك&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;توله&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;عطا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زآن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پيشتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فتد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;راه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زآن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پيشتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;يك&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وجب&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ورا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ثناي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همواره&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ورد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لب&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گويد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بياد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ندارم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خويشتن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بنمايم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رهت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;رفيق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ناپلئون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون اين شعر را پسنديد و دستور داد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مقابل هفت فرمان بر ديوار بزرگ نگاشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شودو بالاي آن تمثال نيم تنه و ني مرخ او كه به وسيله سكوئيلر و با رنگ سفيد نقاشي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود نصب گرديد. در خلال اين مدت ناپلئون با وساطت ويمپر در مقام معامله ي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيچيده اي با فردريك و پي لكينگتن برآمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الوار هنوز به فروش نرفته بود، فردريك بيشتر طالب خريد بود ولي قيمت عادلانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيشنهاد نمي داد. هنوز شايع بود كه فردريك و كسانش در مقام توطئه براي حمله به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه حيوانات و خراب كردن آسياب بادي ، كه حس حسادتشان را برانگيخته است ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هستند. مسلم گشته بود كه سنوبال هنوز در پينج فيلد در كمين است . در اواسط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تابستان حيوانات از اينكه سه مرغ اعتراف كردند كه به تحريك سنوبال در توطئه قتل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون دست داشت هاند متوحش شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرغها بي درنگ اعدام شدند و احتياطات لازم براي حفظ جان ناپلئون به عمل آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبها چهار سگ در چهار گوشه تختخوابش پاس م يدادند و خوك جواني به نام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پينك آي غذاي او را قبلا م يچشيد مبادا كه مسموم باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همان اوان خبر منتشر شد كه ناپلئون ترتيب فروش الوار را به آقاي پيل كينگتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داده است و معاملات پاياپاي ديگري هم بين قلعه حيوانات و فاكس وود به عمل خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمد.هر چند رابطه ناپلئون و پي لكينگتن از طريق ويمپر بود ولي تقريبا دوستانه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات به پيل كينگتن چون آدم بود اعتماد نداشتند ولي به مراتب او را به فردريك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه هم از او هراسان بودند و هم نفرت داشتند ترجيح مي دادند. وقتي فصل تابستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپري شد و آسياب بادي در شرف اتمام بود شايعه حمله خائنانه هر دم بيشتر قوت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفته م يشد كه فردريك بيست مرد مسلح دارد و دم قاضي وشهرباني را هم ديده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است تااگر زماني سند مالكيت قلعه حيوانات را به چنگ آورد مواخذ هاي در كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نباشد.به علاوه داستانهاي دلخراشي از ظلم فردريك نسبت به حيواناتش از پينچ فيلد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درز كرده بود،م يگفتند اسب پيري را تاسر حد مرگ تازيانه زده اس ت،گاوهايش را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرسنگي داده و سگي را زنده زنده به تنور انداخته است و براي سرگرمي خروسها را با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بستن تيغ نازكي به پاهايشان به جنگ وامي دارد. حيوانات از اينكه با رفقايشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدينسان معامله مي شود خونشان جوش آمد وبا غريو وفرياد مي خواستند به پينچ فيلد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمله كنند و آدمها را از آنجا برانند و حيوانات را آزاد كنند.اماسكوئيلر آنان را نصيحت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد كه از اقدام به هرگونه عمل ناسنجيده و عجولانه خودداري كنند و به درايت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق ناپلئون اعتماد داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود اين احساسات ضد فردريكي اوج مي گرفت .صبح يك ياز يكشنبه ها ناپلئون در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انبار حضور يافت و اظهار داشت كه وي هرگز و هيچگاه قصد فروش الوار را به فردريك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نداشته ،و گفت طرف معامله بودن با شخص رذلي چون او را دون شان خويش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داند.كبوترها كه هنوز براي دام نزدن انقلاب به خارج فرستاده م يشدند از قدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ » را « مرگ بر بشريت » گذاشتن به فاكس وود منع شدند و هم چنين جاي شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرفت .در اواخر تابستان يكي ديگر از دسايس سنوبال آشكار شد:محصول « بر فردري ك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گندم پر از علف هرزه شده بود و معلوم شد سنوبال شبانه تخم علف را با بذر غله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخلوط كرده است .غازنري كه اطلاعاتي از توطئه داشت و به گناهش نزد سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعتراف كرده بود با قارچ سمي خودكشي كرد. حيواناتي كه تصور مي كردند سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان شجاعت حيواني درجه يك دريافت داشته است در اين زمان فهميدند ك هاين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موضوع صرفا افسانه ساخته و پرداخته خود سنوبال بوده است و به او نه فقط نشاني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعطا نشده بلكه به علت نشان دادن بي لياقتي در جنگ گاوداني مورد سرزنش و توبيخ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم واقع شده اس ت. حيوانات از شنيدن اين مطلب بار ديگر مات و مبهوت شدند ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر باز توانست آنان را متقاعد سازد كه حافظ هشان درست ياري نم يكند. با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوشش و رنج فراوان در پاييز كه موسم خرمن برداري هم بود ساختمان آسياب بادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به اتمام رسيد.كار نصب ماشين آلات هنوز مانده بود و قرار بود ويمپر ترتيب خريد آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را بدهد.ولي باوجود همه موانع و ب يتجربگي و ابتدايي بودن آلات و ادوات كار و خيانت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال ،كار درست در روز معين تمام شد.حيوانات خسته ولي مغرور گرداگرد شاهكار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خويش كه به چشمانشان حتي خيلي زيباتر از بناي اوليه هم بود راه م يرفتند.علاوه بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيبايي ،ضخامت ديوارها هم دو برابر قطر ديوارهاي سابق بود.اين بار چيزي جز مواد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منفجره آن را نم يخواباند!وقتي حيوانات فكر م يكردند كه چطور و تحت چه شرايطي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار كرده اند و بر چه ناملايماتي فائق آمده اند و وقتي به زماني كه پره هاي آسياب به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار افتد و رفاهي ك هدر زندگي آنان ب هوجود خواهدآمد فكرم يكردند خستگي از تنشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خارج مي شد و دورادور آسياي جست و خيز م يكردند و غريو شادي مي كشيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون به شخصه در ملازمت سگهاوجوجه خروسش براي بازديد كار آمد وبه همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات شخصا تبريك گفت و اعلام داشت كه آسياب به اسم آسياب ناپلئون ناميده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهد شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:56:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>3</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هيچ كس به اندازه رفيق ناپلئون به تساوي حيوانات معتقد نيست . او به شخصه بسيار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوشحال هم مي شد كه مقدرات شما را به خودتان واگذار كند اما چه بسا ممكن است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه شما به غلط تصميمي اتخاذ كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرض كنيد شما تصميم بگيريد از خوابهاي طلايي سنوبال ، سنوبالي كه ما در حال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاضر مي دانيم دست كمي از يك جنايتكار ندارد، درباره آسياب بادي پيروي كنيد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ تكليف او چه خواهد بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . او در جنگ گاوداني متهورانه جنگيد » : يكي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شجاعت كافي نيست . وظيفه شناسي و اطاعت است كه اهميت دارد » : سكوئيلر گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما در خصوص جنگ گاوداني من يقين دارم ، زماني خواهد آمد كه متوجه شويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نسبت به نقش سنوبال دراين جنگ بسيار مبالغه شده است . رفقا انضباط آهنين شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز ماست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك قدم ب يرويه همان است و تسلط دشمن همان .مسلما رفقا شما طالب بازگشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ جونز نيستيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار ديگر اين بحث جوابي نداشت . چه محققا حيوانات طالب بازگشت جونز نبودند اگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لازمه بحث يكشنب هها، بازگشت جونز بود، بحث بايد موقوف م يشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر كه تا اين وقت فرصت داشت به افكارش نظمي دهد به نمايندگي از طرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و از « . اگر رفيق ناپلئون چنين گفته است مسلماصحيح اس ت »: احساسات عمومي گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من بيشتر » را بر شعار خصوصي « هميشه حق با ناپلئون است » اين تاريخ باكسر شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اضافه نمود. « كار خواهم كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تك سرما ديگر شكسته بود و كشت بهاري شروع شده بود. در اتاقي را كه سنوبال در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا نقشه آسياب بادي را كشيده بود بسته بودند و چنين فرض م يشد كه نقش هها از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روي زمين پاك شده است .هر يكشنبه صبح ساعت ده حيوانات براي اخذ دستورات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفتگي جمع مي شدند.جمجمه ميجر پير را كه اسكلتي از آن باقي مانده بود از پاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديوار باغ ميوه از قبر درآورده بودند و روي كنده درختي در پاي ميله پرچم كنار تفنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذاشته بودند و چنين مقرر شده بود كه پس از برافراشتن پرچم حيوانات قبل از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دخول به انبار بزرگ با احترام از جلو آن رژه روند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين ايام طرز نشستن حيوانات چون سابق كه دور هم مي نشستند نبود. ناپلئون و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر و خوك ديگري به نام م يني ماس كه در ساختن آهنگ و سرودن شعر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غريزه اي داشت وروي سكو مي نشستند و نه سگ نيم دايره اي دور آنها تشكيل مي دادند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ساير خوكها پشت سر آنها قرار داشتند. بقيه حيوانات مقابل آنها و در وسط انبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي نشستند. ناپلئون دستورات هفتگي را با صدايي خشن و سربازوار مي خواند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات پس از ي كبار خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق م يشدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يكشنبه سوم بعد از اخراج سنوبال حيوانات در كمال تعجب شنيدند كه ناپلئون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعلام داشت كه آسياب بادي ساخته م يشود.او براي تغيير عقيد هاش دليلي ابراز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نداشت و صرفا به حيوانات گوشزد كرد كه اين امر مستلزم كار فوق العاده است و چه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسا منجر به تقليل جيره آنان شود و گفت نقشه كار با تمام جزئيات آن ظرف سه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته گذشته بوسيله كميته مخصوصي از خوكان تهيه شده و اميد است بناي آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادي و آباديهاي ديگر ظرف دو سال تمام شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان روز عصر سكوئيلر به حيوانات به طور خصوصي اظهار داشت ناپلئون در حقيقت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ گاه با آسيا ببادي مخالف نبود بلكه برعكس از بدو امر طرفدار آن بود. نقشه اي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال در كف اتاق جوجه كشي رسم كرده بوددر واقع از بين نوشتجات ناپلئون به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرقت برده بود و در حقيقت آسياب بادي از اختراعات شخصي ناپلئون بوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي يك ياز حاضرين سوال كرد پس چطور ناپلئون با آن سرسختي با آن مخالفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زرنگي ناپلئون بود فقط تظاهر به »: مي كرد، سكوئيلر نگاه شيطن تآميزي كرد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخالفت با آسياب بادي م يكرد تا از شر سنوبال كه عنصر بسيار خطرناكي بود رهايي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيدا كند و حالا كه سنوبال از سر راه برداشته شده نقشه بدون دخالت وي مي تواند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين همان چيزي است كه به ان تاكتيك » و سكوئيلر اضافه كرد «. عملي شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاكتيك » در حاليكه م يچرخيد و دمش را م يجنباند چندين بار تكرار كرد «. مي گويند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! رفقا تاكتيك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات درست معني كلمه را نفهميدند اما سكوئيلر چنان قرص و محكم حرف زد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگها كه تصادفا با وي بودند چنان غرش تهديدآميزي كردند كه همگي توضيحات وي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را بدون چون و چرا پذيرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام آن سال حيوانات مثل برده كار كردند اما راضي بودند و از هيچ كوشش و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فداكاري مضايقه نمي كردند چون خوب م يدانستند هر تلاشي مي كنند به نفع خود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي نسل آينده خودشان است نه به نفع يك دسته بشر دزد و تنبل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در تمام بهار و تابستان هفته اي شصت ساعت كار كردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد كه بعداز ظهرهاي يكشنبه هم كار هس ت. اين كار داوطلبانه است اما اگر حيواني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غيبت كند جير هاش نصف م يشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اين وصف از بعضي كارها صرف نظر شد. خرمن به ميزان سال گذشته جمع نشد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو مزرعه چغندر به اين دليل كه شخم زمين به موقع آماده نبود كشت نشد. پيش بيني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد كه در زمستان آينده زمستان سختي باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسياب بادي با اشكالات غيرمنتظره اي مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهك وجود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت، مقداري هم ماسه و سيمان از سابق در يكي از حياطهاي طويله بود، يعني تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مصالح ساختماني در دسترس بود. اما مسئل هاي كه حيوانات در ابتدا نتوانستند حل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنند شكستن سنگ به قطعات و انداز ههاي متناسب بود. به نظر مي رسيد كه تنها راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكستن سنگها به وسيله كلنگ و ديلم است و اين كار را هم هيچ حيواني نمي توانست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بكند چون نمي توانست روي دو پاي عقب بايستد. پس از هفته ها كوشش بي حاصل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي فكر بكري كرد،قرار شد از قوه جاذبه زمين استفاده كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دور سنگهاي بزرگ و صافي كه به دليل بزرگي قابل استفاده نبود طناب بستند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حيوانات ،گاوها و اسبها و گوسفندها، و هر حيوان ديگري كه تاب نگه داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طناب را داشت  حتي در لحظات حساس خوكها آن را با كندي مايوس كنند هاي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دامنه به بالاي تپه مي كشيدند و از آنجا رها مي كردند تا خرد شود.حمل و نقل سنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از خرد شدن زياد مشكل نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسبها قطعات سنگ را در ارابه هاي باري حمل مي كردند و گوسفندها خرد هسنگها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي يكي مي كشيدند، حتي موريل و بنجامين خود را به ارابه سبكي بسته بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهمي در كار داشتند. در اواخر تابستان مقدار كافي سنگ جمع و ذخيره شد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساختمان تحت نظارت خوكها شروع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما كار كند پيش مي رفت و دشوار بود. بسياري از اوقات يك روز تمام صرف اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد كه قطعه سنگي را بالا بكشند و تازه بعضي اوقات سنگي كه از آن بالا رها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد نم يشكست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ كاري بدون وجود باكسر كه نيرويش معادل مجموع نيروي بقيه حيوانات بود به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ثمر نمي رسيد. وقتي كه سنگ م يلغزيد و حيوانات مي دويدند الان است كه خودشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم به پايين پرت شوند و از نوميدي فرياد و فغانشان به هوا م يرفت هميشه باكسر بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه خود را مقابل طناب نگاه م يداشت و سنگ را متوقف مي كرد. قيافه او كه وجب به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجب دامنه را با زحمت مي پيمود و نف سنفس مي زد و با نوك سمش به زمين پنجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كشيد و دو پهلويش از عرق پوشيده بود، منظره اي بود كه هر كسي را مالامال از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعجب و تحسين م يكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلوور به او گوشزد مي كرد كه به خود زياد فشار نياورد اما او گوش نم يداد. از نظر او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوابگوي هر «. هميشه حق با ناپلئون است » و «. من بيشتر كار خواهم كرد » دو شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسئله اي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با جوجه خروس قرار گذاشته بود صبحها به جاي نيم ساعت سه ربع ساعت زودتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيداركند. با آنكه در اين روزها كمتر فراغت داشت هر گاه فرصتي پيدا م يكرد به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنهايي به كنار تپه سنگ م يرفت و بدون كم ك، يك بار سنگ خرد، را به نزديك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محل ساختمان حمل م يكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود سختي كار وضع حيوانات در طول تابستان چندان بد نبود. اگر از زمان جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قوت بيشتري نداشتند كمتر هم نداشتند. اين امتياز كه بايد فقط غذاي خود را تهيه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنند و ناگزير نبودند پنج آدم حريص را هم سير كنند آنقدر مهم بود كه جبران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كمبودهاي ديگر را م يكرد. در خيلي از امور طرز كار حيوانات كاملتر و عمل يتر از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها بود و از ميزان كار م يكاست . مثلا علف كني چنان كامل صورت م يگرفت كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسلما بشر از عهد هاش برنمي آمد و يا چون هيچ حيواني دزدي نم يكرد ديگر حاجتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كشيدن ديوار و جدا كردن چراگاه از زمين كشت نبود بنابراين حفظ و نگ هداري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرچين و غيره لازم نبود. معهذا وقتي تابستان سپري شد كمبودهاي پيش بيني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشده اي نمودار شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نفت ، ميخ ، ريسمان ،بيسكويت ،آهن براي نعل اسب مورد نياز بود و هيچ كدام را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي شد در مزرعه تهيه كرد. بعلاوه بذر و كود شيميايي براي كشت لازم بود و ابزار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مختلف و دست آخر ماشين آلات براي آسياب بادي . هيچ كس نمي دانست اينها به چه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نحو بايد تهيه شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك يكشنبه صبح كه حيوانات براي اخذ دستور جمع شده بودند، ناپلئون اعلام داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه سياست جديدي اتخاذ كرده اس ت. از اين تاريخ به بعد قلعه حيوانات با مزارع مجاور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داد و ستد خواهد كرد: البته نه به منظور تجارت بلكه صرفا براي به دست آوردن مواد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مورد نياز. فعلا مقداري يونجه و مقداري گندم فروخته خواهد شد و بعد اگر به پول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتري حاجت باشد از طريق فروش تخم مرغ ، كه هميشه در ولينگدن بازار دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تامين خواهد شد.ناپلئون اضافه كرد كه مرغها بايد از اين فداكاري كه به منظور كمك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و مشاركت در امر ساختمان آسياب بادي است استقبال كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك بار ديگر حيوانات به طرز مبهمي احساس ناراحتي كردند. ارتباط نداشتن با بشر،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معامله تجاري نكردن ،پول به كار نبردن مگر اينها جزو تصميمات اولين جلسه فتح و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ظفر پس از اخراج جونز نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حيوانات اين تصميمات را به خاطر داشتند و يا لااقل تصور مي كردند آنها را به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطر دارند. آن چهار خوك جواني كه وقتي ناپلئون جلسات مشاوره را حذف كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعتراض كرده بودند با ترس به صدا درآمدند ولي بلافاصله با غرش سهمگين سگها لب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را بع بع كردند و « چهار پا خوب ، دو پا بد » فرو بستند.سپس طبق معمول گوسفندها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناراحتي آني حيوانات تخفيف پيدا كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست آخر ناپلئون پاي جلو را به علامت سكوت بلند كرد و اعلام داشت كه ترتيب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام كارها را داده است و حاجتي نيست كه حيوانات با بشر تماس حاصل كنند چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه به طور يقين نامطلوب است ، خود او هم هي بار را شخصا به دوش خواهد كشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ويمپر نامي كه مشاور حقوقي و ساكن ولينگدن است قبول كرده كه رابط بين قلعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات و دنياي خارج باشد و دوشنبه ها صبح براي دريافت دستور به قلعه خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاتمه داد و «! زنده باد قلعه حيوانات » ناپلئون نطقش را طبق معمول با فرياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات پس از خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سكوئيلر گشتي اطراف مزرعه زد و خيال حيوانات را راحت كرد. به آنها اطمينان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داد كه تا كنون تصميمي عليه معامله و به كار انداختن پول گرفته نشده ، حتي چنين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيشنهادي هم مطرح نشده است .تصور محض است ،شايد از دروغهاي سنوبال باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا آيا مطمئن هستيد كه خواب نديد هايد؟ » ولي سكوئيلر زيركانه از آنها سوال كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چون « ؟ آيا در اين باره مدركي در دست داريد؟ آيا اين مطلب جايي ثبت شده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به طور قطع در اين باره نوشته اي در دست نبود حيوانات نيز قانع شدند كه خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشتباه كرده اند. هر دوشنبه آقاي ويمپر طبق قرار به قلعه مي آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او مردي بود شيطان اندام و كوچك اندام كه در امور جزئي مشاور حقوقي بود، ولي به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حد كافي هشيار و موقع شناس بود كه قبل از كسي تشخيص دهد قلعه حيوانات به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رابط نيازمند است و ح قالعمل آن قابل ملاحظه است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات آمد و شد او را با نوعي وحشت آميخته به نگراني نگاه م يكردند و تا سرحد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امكان از او دوري مي جستند. با اين وصف ديدن ناپلئون چهار پا كه به ويمپر امر و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نهي مي كرد ،غرور آنها را تحريك مي كرد و نگرانيها را تا حدي جبران مي نمود. رابطه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوان و انسان مثل سابق نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نفرت بشر نسبت به قلعه حيوانات به قوت خودش باقي بود. بشر هنوز ايمان داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه قلعه دير يا زود به ورشكستگي خواهد افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راجع به آسياب نظرشان اين بود كه به جايي نخواهد رسيد.آدمها در ميخان هها جمع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شدند و با نقشه براي يكديگر ثابت م يكردند كه آسياب بادي خراب خواهد شد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه اگر خراب نشود قابل استفاده نخواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معذلك بر خلاف ميل باطني خويش براي حيوانات كه قادر به اداره امور خويش شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند احترامي قائل بودند. يكي از بروزات اين مطلب اين بود كه آنها به تدريج مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را به اسم قلعه حيوانات م يخواندند و ديگر به آن مزرعه ي مانر نم يگفتند. به علاوه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز هم كه ديگر اميدي به برگشت به مزرعه نداشت و به قسمت ديگري رفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پشتيباني نم يكردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سواي ويمپر بين قلعه حيوانات و دنياي خارج رابط هاي وجود نداشت اما مراتب اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايعه وجود داشت كه ناپلئون قصد دارد قرارداد قاطعي يا با آقاي پيل كينگتن مالك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فاكس وود يا با آقاي فردريك مالك پين جفيلد ببندد ولي هيچ گاه صحبت معامله با هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوي آنها در آن واحد در ميان نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين مواقع بود كه خوكها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مكان كردند و آنجا را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقامتگاه خود ساختند. باز به نظر حيوانات رسيد كه روزهاي اول تصميمي جز اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتخاذ شده بود و باز سكوئيلر توانست آنها را متقاعد كند كه چنان نبوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت خوكها مغز متفكر مزرعه هستند نياز به جاي آرام و دنج دارند، به علاوه مناسب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شان پيشواست )اخيرا ناپلئون را با عنوان پيشوا خطاب مي كرد ) در خانه ساكن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشد نه در خوكداني .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تمام اين مراتب بعضي از حيوانات از شنيدن اينكه خوكها نه فقط غذا در آشپزخانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صرف م يكنند و اطاق پذيرايي را به تفريح خود اختصاص داده اند، بلكه روي تخت هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خوابند مضطرب و نگران بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلب را درز مي گرفت « . هميشه حق با ناپلئون اس ت » باكسر طبق معمول با شعار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي كلوور كه فكر مي كرد به خاطر دارد كه تختخواب صريحا تحريم شده است به انبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفت و سعي كرد معماي هفت فرمان را كه روي ديوار ثبت بود حل كند. ولي چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موريل ماده » : ففقط مي توانست حروف منفصل را بخواند سراغ موريل رفت و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ چهارم را برايم بخوان . در اين فرمان گفته نشده كه روي تخت نبايد خوابيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين ماده مي گويد هيچ حيواني با » : موريل با كمي اشكال آن را خواند و بالاخره گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . شمد بر تخت نم يخوابد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجيب بود كه كلوور نتوانست به خاطر بياورد كه در ماده چهارم فرمان اسمي از شمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برده شده باشد ولي اين كلمه بر ديوار ثبت بود لابد چنان بوده باشد و سكوئيلر كه بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسب تصادف با سه سگ از آنجا م يگذشت ،توانست كه قضايا را روشن كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا البته شنيده ايد كه ما خوكها در حال حاضرروي تختخواب مي خوابيم و »: گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا كه نخوابيم ؟قطعا فكر نمي كنيد كه قانوني در تحريم تخت وجود دارد؟ تختخواب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به طور ساده جايي است كه بر آن م يخوابند و اگر خوب دقت كنيد متوجه م يشويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه مشت كاه طويله هم تختخواب است . قانون استفاده از شمد را كه اختراع انساني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است تحريم كرده است و ما شمدها را برداشته ايم و لاي پتو م يخوابيم . تختها كاملا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راحتند اما نه زياده بر حدي كه ما بعد از كارهاي فكري به آن نيازمنديم . رفقا شما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسلما در مقام سلب راحتي از ما نيستيد ؟ و قطعا نمي خواهيد كه ما چنان خسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شويم كه از وظايفمان باز بمانيم ؟و به طور يقين هيچ يك از شما طالب بازگشت جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات دوباره دراين باره به وي اطمينان دادند و ديگر در اطراف خوابيدن خوكها بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تخت سخني به ميان نيامد و حتي وقتي اعلام شد كه خوكها از اين پس يك ساعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديرتر از ساير حيوانات از خواب برم يخيزند،كسي اعتراض نكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پاييز حيوانات خسته ولي خوشحال بودند. سال سختي را گذرانده بودند و پس از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فروش مقداري يونجه و غله ذخيره غذايي براي زمستان چندان زياد نبود اما آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادي همه را جبران مي كرد. پس از برداشت خرمن چندي هوا خشك و صاف بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات كه فكر مي كردند حتي يك وجب بالا بردن ديوارهاي آسياب بادي ارزش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تحمل هر رنجي را دارد،بيش از پيش زحمت كشيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر حتي شب بيرون م يآمد و در روشنايي ماه يكي دو ساعتي از وقت خود را صرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار م يكرد. حيوانات در لحظات فراغت دور آسياب بادي نيمه تمام راه م يرفتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استحكام و قائم بودن ديوارهاي آن را تحسين م يكردند و ار اينكه موفق شده اند چنين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بناي با عظمتي بسازند در شگفت م يشدند فقط بنجامين بود كه در مورد آسياب بادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شور و شعف به خود نشان نمي داد و طبق معمول با طرز اسرارآميزي مي گفت خرها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر طولاني دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماه نوامبر با باد سختي سر رسيد و كار ساختمان به علت باران متوقف شد چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امكان ساختن سيمان نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره شبي باد چنان سخت وزيد كه بناهاي مزرعه از پي تكان خورد و از بالاي بام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انبار سوفالي به پايين افتاد. مرغ ها وحشتزده از خواب پريدند،چون همه صداي تفنگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را در خواب شنيده بودند و صبح كه حيوانات از جايگاه خود خارج شدند ديدند كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرچم واژگون شده است و يك درخت تنومند نارون مثل تربچه از ريشه درآمده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و وقتي چشمشان به آسياب بادي افتاد از فرط نوميدي از بيخ گلو فرياد كشيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسياب بادي ويران شده بود. همه به محل حادثه هجوم بردند و ناپلئون كه هميشه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدم آهسته حركت م يكرد پيشاپيش همه م يدويد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ثمره ي تمام زحماتشان با خاك يكسان شده بود، سنگهايي كه با رنج شكسته بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمل كرده بودند در اطراف پخش شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبان همه بند آمده بود،با حالتي مات مزده به قطعات سنگهاي پراكنده خيره شده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون ساكت قدم م يزد و گاه زمين را بو م يكشيد. دمش به نشانه فعاليت فكري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زياد، سيخ شده بود و با سرعت تكان مي خورد.ناگهان گويي به نتيجه اي رسيده باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا مي دانيد مسئول اين قضيه كيس ت؟ آيا دشمني راكه شبانه آمده »: ايستاد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ناگهان با غرشي رعدآسا ادامه « ! و آسياب ما را واژگون ساخته م يشناسيد؟ سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال اين كار را كرده است . اين خائن ، صرفا به فكر عقيم گذاشتن نقشه ما و » داد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي انتقا مجويي از اخراج شر مآورش، در زير نقاب تاريكي اينجا آمده و زحمات يكساله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما را به باد داده است. رفقا همين الان و در همين محل من حكم اعدام سنوبال را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صادر و اعلام م يكنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان &quot;درجه دوم حيواني &quot;و نيم كيلو سيب جايزه هر حيواني است كه عدالت را درباره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! او اجرا كند و يك كيلو سيب جايزه كسي است كه او را زنده دستگير سازد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات از اينكه موجودي ،حتي سنوبال ، مي تواند تا اين پايه بزهكار باشد سخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متاثر شدند و فريادي از خشم برآوردند و همه به اين فكر افتادند كه در صورت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مراجعتش به چه نحو او را دستگير سازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقريبا بلافاصله رد پاي خوكي در چمن پيدا شد.رد پا چند متري ادامه داشت و مثل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين بود كه به سوراخي در پرچين منتهي م يشد. ناپلئون رد پا را بو كرد و اعلام داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه جاي پاي سنوبال است و گفت محتملا از سمت مزرعه فاك سوود آمده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا ديگرجاي درنگ نيست بايد تلاش كرد. » ناپلئون پس از امتحان رد پا فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما از همين امروز شروع به تجديد بناي آسياب بادي مي كنيم و در سراسر زمستان اعم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اينكه آفتابي باشد يا باراني مي سازيم ، تا به اين خائن بدطينت بياموزيم كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آساني نم يتوان كار ما را خنثي ساخت . رفقا به خاطر بسپاريد كه در نقشه ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبايدهيچ تغييري راه يابد و برنامه بايد در سر موعد تمام شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا به پيش !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنده باد آسياب بادي !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ! پاينده باد قلعه حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمستان سخت بود.هواي طوفاني ،به دنبال برف و بوران داشت و بعد ي خبندان شديدي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه تا فوريه ادامه پيدا كرد.حيوانات تا آنجا كه ممكن بود در تجديد بناي آسياي بادي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كوشيدند،چون كاملا از توجه دنياي خارج به مسئله آگاه بودند و مي دانستند عدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موفقيت آنها و تاخير در ساختمان آسياب بادي سبب كاميابي و خشنودي بشر حسود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها از روي بغض م يگفتند كه موجب خرابي آسياب سنوبال نيس ت:مي گفتند دليلش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نازك بودن ديوارهاست .حيوانات با آنكه اين حرف را قبول نداشتند، مصمم شدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديوارها را به جاي هيجده اينچ سابق به ضخامت سه فوت بسازند. طبعا به سنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتري نياز بود.مدت مديدي سنگها زير توده برف بود و كار پيش نم يرفت .در هواي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرد ولي آفتابي بعد از برف مختصر پيشرفتي حاصل شد. ولي كار جانفرسا بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات مثل قب ل،اميدوار نبودند.هميشه سردشان بود و معمولا گرسنه بودند.فقط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر و كلوور خود را به دست ياس و نوميدي نسپردند.سكوئيلر خطابه هاي غرايي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درباره لذت خدمت و شان كار ايراد م يكرد،اما حيوانات از قدرت باكسر و فرياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلگرمي بيشتري م ييافتند. « بيشتر كار خواهم كرد » خاموش نشدني او كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ژانويه آذوقه كم آمد.جيره غله به ميزان معتنابهي تقليل يافت و اعلام شد كه به هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك ،يك عدد سيب زميني براي جبران كمبودغله داده خواهد شد. بعد كاشف به عمل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمد كه قسمت اعظم سيب زميني كه زير خاك انبار شده بود به علت اينكه روي آن را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب نپوشانده بودند فاسد شد هاست .جز معدودي از آن بقيه نرم و بيرنگ شده بود.گاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز متوالي حيوانات چيزي جز پوشاله و چغندر گاو نمي خوردند.با قحطي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فاصله اي نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنهان نگاه داشتن اوضاع از دنياي خارج امري حياتي بود.خرابي آسياب بادي آدمها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گستاخ كرده بود و دروغهاي تازه اي راجع به قلعه حيوانات رواج م يدادند.بار ديگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايع شده بود كه حيوانات از قحطي و ناخوشي در شرف مرگند و دائما با هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي جنگند و به همنوع خوري و بچه خوري افتاده اند. ناپلئون كه به خوبي از نتايج بد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برملا شدن وضع كمبود آذوقه آگاه بود،از وجود آقاي ويمپر استفاده كند و اخباري كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايعات را خنثي سازد منتشر كند.حيوانات تا اين تاريخ با آقاي ويمپر كه هفته اي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكبار به قلعه حيوانات م يآمد تقريبا تماسي نداشتند:ولي حالا چند تايي كه اكثرشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفند بودند انتخاب شده بودند كه به طور تصادف به گوش ويمپر برسانند كه ميزان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جيره افزايش يافته اس ت.به علاوه ناپلئون دستور دادكه پيتهاي تقريبا خالي آذوقه را تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديك لبه آن از شن كنند،و روي آنها را با تتمه آذوقه بپوشانند.در موقعيت مناسبي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ويمپر را به انبار بردندو پيتهاي آذوقه را به رخش كشيدند.ويمپر اغفال شد و مرتبا به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنياي خارج گزارش م يداد كه در قلعه حيوانات كمبود آذوقه نيس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود اين در اواخر ژانويه مسلم شد كه بايد مقداري غله از جايي تهيه شود.در اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزها ناپلئون كمتر آفتابي م يشد و تمام وقتش را در ساختمان مزرعه كه درهاي آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را سگهاي هيولايي محافظت م يكردند مي گذراند و اگر خارج م يشد با تشريفات و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همراهي اسكورتي ،متشكل از شش سگ بود كه نزديك به او حركت مي كردند و به هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه به او نزديك مي شد مي غريدند.صبحهاي يكشنبه هم ديگر حاضر نمي شد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستوراتش را به وسيله يكي از خوكها،بيشتر سكوئيلر،ابلاغ م يكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از يكشنبه ها سكوئيلر اعلام داشت :مرغها كه دوباره آماده تخم گذاشتن هستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد تخمها را تحويل دهند.ناپلئون به وسيله ويمپر قراردادي براي فروش چهارصد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تخم مرغ در هفته را پذيرفته بود.قيمت تخ ممرغها،غله و قمت مورد نياز مزرعه را تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تابستان و رسيدن اوضاع مساعدتر تامين م يكرد. وقتي مرغها اين مطلب را شنيدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غلغله وحشتناكي راه انداختند.احتمال لزوم چنين فداكاري قبلا اعلام شده بود ولي آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باور نمي كردند كه ممكن است روزي عملي شود.مرغها خود را آماده كرده بودند تا در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهار كرچ بشوند و گرفتن تخمها را در اين موقع جنايت محض م يدانستند.از زمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخراج جونز براي اولين بار شبه انقلابي پيش آمد.مرغها،تحت رهبري سه مرغ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسپانيايي ، جدا در مقام اين برآمدند كه خواست ناپلئون را خنثي سازند.به اين منظور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر شيب سقفها تخم م يكردند و در نتيجه تخمها به زمين م يافتاد و مي شكست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون به سرعت و بيرحمانه دست به كار شد.دستور دادجيره مرغها را قطع كنند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حكم كرد هر حيواني كه به آنان حتي يك دانه برساند محكوم به مرگ خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد.سگها مراقب بودند كه دستورات اجرا شود.مرغها پنج روز مقاومت كردند ولي بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تسليم شدند و براي تخ مگذاري به لانه هاي خود برگشتند.در اين فاصله نه مرغ تلف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شدند.اجسادشان در باغ ميوه دفن شد و شايع كردند كه مرغها از بيماري خروسك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرده اند.ويمپر از اين ماجرا چيزي نشنيد و تخم مرغها در موعد معين تحويل شد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماشين باربري بقالي هفت هاي يك بار براي بردن تخمها به مزرعه آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين مدت از سنوبال خبري و اثري نبود.چنين شايع بود كه او در يكي از دو مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجاور، فاكس وود يا پينچ فيلد، مخفي است . روابط ناپلئون با زارعين مجاور كمي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيش بهتر بود.مقداري الوار از ده سال قبل كه درختها را انداخته بودند در حياط انبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود و حالا كاملا خشك و مناسب بود.ويمپر به ناپلئون پيشنهاد كرد الوارها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بفروشد،آقاي پيل كينگتن و آقاي فردريك هر دو طالب خريد بودند.ناپلئون مردد بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه كدام را انتخاب كند. هر وقت به نظر م يآمد كه قصد معامله با فردريك را دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعلام مي شد كه سنوبال در فاكس وود مخفي است و هر زمان كه به معامله با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيل كينگتن متمايل م يشد شايع م يگشت كه سنوبال در پين چفيلد است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناگهان در اوايل بهار مسئله وحشتناكي كشف شد:سنوبال شبها مخفيانه به مزرعه آمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و شد مي كرد! اين خبر طوري حيوانات را مضطرب ساخت كه شبها خوابشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي برد.شايع بود كه او هر شب زير نقاب تاريكي به مزرعه م يآيد و مرتكب انواع و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقسام كارهاي زشت م يشود.غله م يدزد،سطل شير را واژگون م يكند،بذرها را لگدمال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كند و جوانه درختهاي ميوه را م يجود.رسم بر اين شد هبود كه هر وقت خرابكاري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيش مي آمد به سنوبال مربوطش م يكدند.اگر شيشه پنجره اي مي شكست با راه آبي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسدود مي شد مي گفتند كه سنوبال شبانه آمده و مرتكب آن شده است ،وقتي كليد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انبار آذوقه گ مشد تمام حيوانات مزرعه متقاعد بودند كه سنوبال آن را در چاه انداخته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .و غريب اينكه حتي بعد از آن كه كليد را اشتباها زير كيسه آذوقه گذاشته بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيدا كردندباز هم به اعتقاد خود باقي بودند.ماده گاوها متفقا م يگفتند كه سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخفيانه و شبانه به جايگاه آنان م يرود و آنها را در عالم خواب م يدوشد.شايع بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موشهاي صحرايي كه در زمستان اسباب زحمت شد هبودند هم با سنوبال همدستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون مقرر داشت كه نسبت به فعاليتهاي سنوبال رسيدگي دقيقي به عمل آيد.در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاليكه سگها در ملازمتش و ديگر حيوانات به لحاظ احترام با كمي فاصله دنبالش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند خارج شد و از قسمتهاي مختلف تفتيش كامل به عمل آورد.هر چند قدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ايستاد و زمين رابراي يافتن رد سنوبال بو م يكرد.تمام زواياي طويل ه، گاوداني ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لانه هاي مرغ و باغچه را بو كشيد و تقريبا همه جا رد سنوبال را پيدا كرد.پوزه پهنش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را به خاك م يماليد چند نفس عميق م يكشيد و با صدايي وحشتناك اعلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به اسم سنوبال ،سگها دندان نشان «! سنوبال !اينجا بوده !بويش را م يشناسم »، مي كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دادند و غرشي م يكردند كه خون را در بدن منجمد مي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات كاملا خود را باخته بودند.به نظر مي آمد كه سنوبال اثري است نامرئي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام فضا را احاطه كرده و آنها را به هر خطري تهديد مي كند. هنگام شب سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه را جمع كرد و در حاليكه از وجانتش وحشت مي باريد گفت مطلب مهمي است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه بايد بگويد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا مطلب فوق العاده »، در حاليكه جهشهاي كوتاه عصبي م يكرد فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وحشتناكي كشف شد هاست .سنوبال خود را به فردريك مالك پين چفيلد كه قصد دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ما حمله كند و مزرعه ما را بگيرد فروخته است !قرار است در وقت حمله سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راهنماي او باشد.موضوع از اين هم بدتر اس ت.ما تصور مي كرديم دليل تمرد سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودخواهي و جا هطلبي اوست ولي رفقا ما در اشتباه بودي م.علت اصلي تمردش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رامي دانيد؟او از همان ابتدا با جونز هم پيمان بود و در تمام مدت عامل مخفي او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.تمام اين مطالب از روي مدارك كتبي كه از او به جا مانده است و ما اخيرا كشف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده ايم ثابت شد هاست .به عقيده من اين موضوع مطالب بسياري را روشن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كند.رفقا!مگر خود ما نديديم كه در جنگ گاوداني چقدر كوشش كرد-خوشبختانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات گيج و مبهوت شده بودند. اين ديگر بالاتر و «؟ بي نتيجه كه ما شكست بخوري م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدتر از داستان تخريب آسياب بود.چند دقيقه طول كشيد تا به كنه گفته سكوئيلر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پي بردند. به ياد داشتند و يا فكر مي كردند كه به ياد دارند كه سنوبال در جنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاوداني پيشاپيش همه حيوانات حمله كرد و حيوانات متفرق را گردآورد و به حمله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تشويق كرد يك لحظه ،حتي وقتي كه ساچمه هاي تفنگ جونز پشتش را مجروح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده بود،نايستاد.ابتدا كمي مشكل بود اين كارها را با طرفداري از جونز منطبق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد.حتي باكسر كه سوال نمي كرد متحير بود.نشست و پاهاي جلو را زير بدنش تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من باور »، كرد،چشمانش را بست و با كوشش بسيار افكارش را منظم كرد. گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي كنم .من خودم ديدم كه سنوبال در جنگ گاوداني با شجاعت جنگيد.مگر خود ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ بلافاصله پس از جنگ به او نشان شجاعت حيواني درجه يك ندادي م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق اشتباه كرديم .حالا-از روي مدارك محرمانه اي كه » : سكوئيلر در پاسخ گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي »، باكسر گف ت «. بدست آورده ايم مي فهميم كه او مي خواسته است ما را گمراه كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. او زخمي شد و ما همه ديديم كه از جراحتش خون جاري اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين هم قسمتي از نقشه بود!تير جونز فقط مختصر خراشي »، سكوئيلر فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايجاد كرد.اگر شما م يتوانستيد بخوانيد من اين مطلب را از روي نوشته خودش به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شما نشان مي دادم .نقشه شان اين بود كه سنوبال در موقع حساس علامت عقب نشيني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهد و مزرعه را به دشمن واگذار كند.و تا حدي هم موفق شد-يعني رفقا م يتوانم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگويم كه اگر شجاعت رهبرما رفيق ناپلئون نبود او در توطئه خود كاملا موفق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد.مگر به خاطر نداريد درست وقتي كه جونز و كسانش در داخل حياط بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چطور سنوبال پشت كرد و فرار كرد و عده اي از حيوانات هم به دنبالش رفتند؟و آيا باز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خاطر نداريد درست لحظ هاي كه همه را وحشت گرفته بود و چنين به نظر م يرسيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلو شتافت و «! مرگ بر بشريت » كه همه چيز از دست رفته است ،رفيق ناپلئون با فرياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر از سمتي به سمتي پريد و با صداي بلند «؟ دندانهايش را به پاي جونز فرو برد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ رفقا اين را كه حتما به خاطر داريد »، گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي سكوئيلر قضايا را اينقدر دقيق ترسيم كرد به نظر حيوانات آمد كه همه را به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطر دارند.به هر حال فرار سنوبال را در لحظه بحراني جنگ به ياد آوردند.اما باكسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز قانع نشد هبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:53:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چه جاني كندند و چه عرقي ريختند تا توانستند يونجه را انبار كنند اما به زحمتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي ارزيد چه نتيجه حتي بيش از انتظارشان موفقي تآميز بود. كار گاهي دشوار م يشد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا افزار و وسايل كار براي دست بشر ساخته شده بود نه براي حيوان ، و اين كه هيچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيواني نم يتوانست با افزاري كه ملازمه با ايستادن روي دو پاي عقب داشت كار كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود اشكال بزرگي بود. اما خوكهاي با استعداد، براي رفع هر اشكالي چار هاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي انديشيدند.اسبها كه با مزرعه وجب به وجب آشنايي داشتند،در حقيقت كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چمن زني و شن كشي را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمينش بلد بودند.خوكها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودشان كار نم يكردند،فقط بر كار سايرين نظارت داشتند.طبيعي بود كه به علت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توفق علمي رهبر و پيشوا باشند.باكسر و كلوور خود را به آلات چمن زني و ش نكشي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي بستند )البته اين روزها ديگر حاجتي به دهنه و افسار نبود) و دورادور مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدمهاي سنگين و استوار برمي داشتند،در حاليكه خوكي به دنبال آنان مي رفت و بر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گفت .همه حيوانات حتي ضعيفترين «! رفيق هش » و يا «! رفيق هين » حسب اقتضا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنهادر كار برگرداندن يونجه و جمع آوري آن سهيم بودند.حتي اردكها و مرغها تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز زير آفتاب زحمت كشيدند و خرد ههاي يونجه را با منقار جمع آوري كردند.بالاخره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار خرمن برداري دو روز زودتر از مدتي كه نوعا جونز و كسانش صرف مي كردند به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتمام رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به علاوه بيشترين محصولي بودكه مزرعه تا آن زمان به خود ديده بود.هيچ تلف نشده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود، مرغها و اردكها با چشمان تيز آخرين ساق ههاي كوچك را هم جمع كرد ه بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سراسر مزرعه هيچ حيواني نبود كه به اندازه پر كاهي از محصول دزديده باشد.در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سراسر تابستان كار مزرعه چون ساعت ، منظم پيش مي رفت .حيوانات چنان خوشحال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند كه هرگز تصورش را هم نكرده بودند. هر لقمه خوراك به آنان لذتي مخصوص&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داد چه ،اين قوتي بود كه تماما مال آنها بود و به دست خود براي خود تهيه كرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند نه غذاييي كه به دست ارباب خسيس جيره بندي شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با رفتن انسانهاي طفيلي و بي ارزش غذاي بيشتر داشتند و با اينكه در كار مجرب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبودند،فراغت بيشتري هم داشتند. البته با اشكالات فراواني هم مواجه بودند-مثلا در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر سال پس از جم عآوري غله ناگزير بودند خوش هها را به سبك قديم لگد كنند و كاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را با فوت كردن جدا سازند،چون مزرع هماشين خرمن كوبي نداشت اما خوكان با درايت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و باكسر با زور بازو هميشه كار را پيش مي بردند. باكسر مورد اعجاب و تحسين همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود.حتي زمان جونز هم پركار بود ولي حالا بيش از هميشه به نظر سه اسب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي آمد.روزهايي پيش مي آمد كه فشار همه كار مزرعه روي شان ههاي پرقدرت او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي افتاد. از صبح تا شب هر جا كه كار دشواري بود هميشه او بود كه مي راند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كشيد.با جوجه خروس قرار گذاشته بود كه او را صبحها نيم ساعت قبل از سايرين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيدار كند و داوطلبانه ، قبل از آنكه كار روزانه شروع شود،هرجاكه كار فوق العاده اي بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من »، به كار مي پرداخت .هر وقت مشكل و مسئل هاي طرح م يشد جوابش اين بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اين جواب را شعار خود كرده بود. هر كس به تناسب -« بيشتر كار خواهم كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ظرفيت خود كار مي كرد.مثلا مرغها و اردكها در موقع خرمن برداري در حدود پنجاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كيلو غله پخ شوپلا شده را جمع آوري كرده بودند.نه كسي دزدي م يكرد و نه كسي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهم جيره اش شكايتي داشت .از نزاع و گاز گرفتن و حسادت كه از عادات زندگي ايام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشته بود تقريبا اثري نبود. هيچيك يا تقريباهيچيك شانه از زير بار كار خالي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي كرد. البته مالي صبحها در برخاستن از خواب تنبل بود و كار را قبل از وقت و به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهانه اينكه ريگي در سم دارد تعطيل مي كرد. و رفتار گربه نسبتا غريب بود. از همان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدو امر همه متوجه شدند كه موقع كار گربه غيب مي شود و ساعتها ناپديد است و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط وقت غذا يا بعداز كار مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده دو باره سروكل هاش پيدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شود.اما هميشه چنان بهان ههاي عالي داشت و چنان با مهر و محبت خرخر مي كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه امكان نداشت در حسن نيتش ترديد شود. بنجامين الاغ پير،بعد از انقلاب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوچكترين تغييري نكرده بود.كارش را با همان سر سختي و كندي دوران جونز انجام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داد، نه از زير بار كار شانه خالي مي كرد و نه كاري داوطلبانه انجام م يداد.هيچگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درباره انقلاب و نتايج آن اظهار نظر نمي كرد و وقتي از او مي پرسيدند:مگر خوشحالتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرها عمر دراز دارند.هيچكدام شما تا حال خر » ، از زمان جونز نيس ت،فقط مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ديگران ناچار خود را به همين جواب معماآميز قانع م يساختند. «. مرده نديد هايد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكشنبه ها كار نبود.صبحانه ساعتي ديرتر از معمول صرف مي شد و پس از صرف آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تشريفاتي بدون وقفه هر هفته اجرا مي شد.اول مراسم افراشتن پرچم بود. سنوبال در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يراق خانه روميزي كهنه سبزي كه مال خانم جونز بود پيدا كرده بود و رويش سمي و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاخي با رنگ سفيد نقاشي كرده بود.و اين پرچم روزهاي يكشنبه در حياط افراشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنگ پرچم سبز است براي اينكه نشانه مزارع سر سبز » ، مي شد.سنوبال مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگلستان باشد و سم و شاخ علامت جمهوري آينده حيوانات است كه پس از قلع و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از برافراشتن پرچم همه حيوانات در طويله براي «. قمع انسانها بر پا خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلسه عمومي كه به آن ميتينگ م يگفتند جمع م يشدند.در آن مجمع كار هفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آينده طرح م يشد و تصميمات مورد بحث قرار مي گرفت . هميشه خوكها تصميم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گرفتند ،ساير حيوانات هرگز نم يتوانستند تصميمي اتخاذ كنند ولي راي دادن را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ياد گرفته بودند. سنوبال و ناپلئون در مباحثه از همه فعالتر بودند.ولي به اين معني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توجه شده بود كه اين دو هيچگاه با هم توافق ندارند.پيشنهاد از طرف هر كدام كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود،واضح و روشن بود كه ديگري مخالف است .حتي در موضوعاتي كه در اساس آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاي هيچگونه مخالفتي نبود مثل تخصيص دادن قطعه زمين كوچكي پشت باغ ميوه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي سكونت حيوانات بازنشسته بين آن دو بحثي طولاني در م يگرفت . ميتينگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ختم مي شد وبعد از ظهر مخصوص « حيوانات انگليس » هميشه با خواندن سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفريح بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها يراق خانه را مركز فرماندهي كرده بودند.شبها در آنجا از روي كتابهايي كه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه آورده بودندآهنگري ، نجاري و ساير صنايع ضروري را ياد مي گرفتند.سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرگرم داير كردن تشكيلاتي بود كه آنها را كميت ههاي حيواني م يناميد.در اين امر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پشتكار خستگي ناپذيري داش ت.براي مرغها كميته توليد تخم مرغ ،براي گاوان اتحاديه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم تيزان ، كميته تجديد نظر در تعليمات رفقاي غير اهلي )هدف آن رام كردن حيواناتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از قبيل موش و خرگوش بود) براي گوسفندان جنبش پشم سفيدتر و كميته هاي ديگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تشكيل داده بود، به علاوه كلاسهاي مقدماتي به منظور تعليم خواندن و نوشتن تاسيس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده بود.به طور كلي اين طرحها با شكست مواجه شد.مثلا كميته تجديدنظر در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعليمات رفقاي غيراهلي تقريبابلافاصله منحل شد،چه وحوش از راه و رسم اوليه خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عدول نم يكردند، و وقتي باآنهاسخاوتمندانه رفتار م يشد،از وضع سواستفاده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كردند.گربه عضو اين كميته شد و چند روزي خيلي فعال بود.يكروز دوستان ديدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا ديگر » كه بربام نشسته و با گنجشكهاي دور از دسترسش حرف م يزند. مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حيوانات با هم دوستندو هر گنجشكي كه بخواهد م يتواند پرواز كند و روي پنجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي گنجشكها فاصل هشان را با او حفظ كردند. «. من بنشيند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلاسهاي خواندن و نوشتن با موفقيت زيادي همراه بود.در پاييزتقريبا همه حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه تا حدي باسواد شد ه بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها خواندن و نوشتن را به كمال يادگرفته بودند.سگها نسبتاخوب می خواندند ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سواي هفت فرمان علاقه اي به خواندن هيچ چيز نداشتند. موريل ،بزسفيد، از سگها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتر مي خواند و گاه تكه پاره هاي روزنامه را كه در زباله پيدا مي كرد براي سايرين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خواند.بنجامين به خوبي خوكها م يخواند ولي از آن استفاده نمي كرد،مي گفت :تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا كه خبر دارد چيزي نيست كه به خواندنش بيارزد.كلوور تمام حروف الفبا را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دانست ولي از ساختن كلمه عاجز بود.باكسر از حرف ت جلوتر نرفت . با سم بزرگش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روي خاك الف ب پ ت را رسم م يكرد و بعد با گوش خوابيده به حروف خيره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد،گاهي كاكلش را تكان م يداد و با تمام نيرو سعي م يكرد حروف بعدي را به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطر آورد ولي توفيق نم ييافت .چند بار ج چ ح خ را هم ياد گرفت ولي هربار كه آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را به ياد داشت متوجه مي شد كه الف و ب و پ و ت را فراموش كرده اس ت.بالاخره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مصمم شد كه به همان چهار حرف اول قناعت كند و مرتب هر روز يكي دو بار آنها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي نوشت تا ذهنش آماده باشد.مالي جز چهار حرف اسم خودش از فراگرفتن ساير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حروف سر باز زد.اين حروف رابا ساقه هاي نازك درخت م يساخت وبا يكي دو گل آنرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زينت م يداد و ب هبه گويان دورش م يگشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساير حيوانات مزرعه از حرف الف جلوتر نرفتند و هم چنين كاشف به عمل آمد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات كودن ،مانند گوسفندان ،مرغان و اردكها قادر به از بر كردن هفت فرمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارپا » نيستند.سنوبال پس از مدتي فكر اعلام داشت كه هف تفرمان مي تواند به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه شود و گفت اين شعار شامل اساسي حيوانگري اس ت.هر كه « خوب ،دو پا بد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن را كاملا دريابد از شر نفوذ انسان مصون است . پرندگان ابتدا اعتراض كردند،چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود آنها هم ظاهرا دو پا داشتند،ولي سنوبال به آنان ثابت كرد كه چنين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقو‘ بال پرنده عضوي است براي حركت و نه براي اخذ بركت ،بنابراين به »، نيست .گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثابه پاست .دست علامت مشخصه انسان است و با آن مرتكب تمام اعمال زشتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. مي شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرندگان چيزي از كلمات طويل سنوبال دستگيرشان نشد ولي توضيحاتش را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر ديوار « چهارپا خو ب،دو پا بد ». پذيرفتند و همه آماده از بر كردن شعار جديد شدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه و بالاي هفت فرمان و با حروفي درشتر نوشته شد.وقتي آنرا فرا گرفتند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندها چنان به آن دلبستگي پيدا كردند كه هر وقت در مزرعه استراحت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را ساعتها ب عبع مي كردند ب يآنكه خسته شوند. « چهارپا خو ب،دو پابد »، مي كردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تربيت جوانان مقدم بر هر »، ناپلئون به كميته هاي سنوبال توجهي نداشت و مي گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. كاري است كه براي بزرگسالان م يكنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتفاقا كمي پس از برداشت يونجه جسي وبلوبل رويهم نه توله قوي و سالم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زائيدند.ناپلئون توله ها را به مجردي كه از شيرگرفته شدند از مادرهاشان گرفت و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخصا عهده دار تعليم و تربيتشان م يشود.آنها را به بالاخان هاي كه فقط به وسيله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نردبان به يراق خانه راه داشت برد و آنها را در چنان انزوايي نگاه داشت كه سايرين به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زودي وجودشان را فراموش كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معماي شير به زودي حل شد:هر روز با نواله خوكها مخلوط مي شد. سيبهاي زودرس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت مي رسيد و زمين باغ ميوه از سيبهاي باد زده پوشيده شده بود. حيوانات تصور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرده بودند كه طبعا سيبها بين همه و به تساوي تقسيم م يشود ولي دستور صادر شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه سيبها جمع آوري شود و براي خوراك خوكها به يرا قخانه فرستاده شود. بعد از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدور دستور چند تايي از حيوانات زمزم هاي سردادند، ولي نتيجه نداشت چون همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها حتي سنوبال و ناپلئون ،در اين امر توافق نظر كامل داشتند وسكوئيلر مامور شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اميدوارم رفيق تصور نكرده »، كه توضيحات لازم را به سايرين بدهد.به صداي رسا گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشند كه ما خوكها اين عمل را از روي خودپسندي و يا به عنوان امتياز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كنيم .بسياري از ما خوكها از شير و سيب خوشمان نمي آيد. و من به شخصه از آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدم مي آيد.تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتي اس ت.شير و سي ب)از طريق علمي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ثبوت رسيده رفقا) شامل موادي است كه براي حفظ سلامتي خوك كاملا ضروري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .ما خوكها كارمان فكري اس ت.تمام كار تشكيلات مزرعه بسته به ماست . ما شب و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز مواظب بهبود وضع همه هستي م. صرفا به خاطر شماست كه ما شير را م ينوشيم و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيب را م يخوريم .هيچ م يدانيد اگر ما به وظايفمان عمل نكنيم چه خواهد شد؟جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در حاليكه جست و خيز مي كرد و دمش را «! برمي گردد! بله ،جونز برمي گردد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا‘ به طور حتم كسي بين شما »، مي جنباند با لحني تقريبا ملتسمانه فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«! نيست كه طالب مراجعت جونز باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر تنها يك موضوع بود كه هيچ حيواني در آن ترديد نداشت عدم تمايل به بازگشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز بود.وقتي كه مطالب به اين شكل عرضه شد ديگر جاي حرف نبود.اهميت حفظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلامتي خوكها هم كه روشن و واضح بود،بنابراين بدون چون و چرا موافقت شد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شير و سيبهاي بادزده همچنين محصول اصلي سيب پس از رسيدن منحصرا مال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اواخر تابستان شرح حوادث قلعه حيوانات در نيمي از دهكده منتشر شد. همه روزه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال و ناپلئون دست هدسته كبوتران را مامور م يكردند كه به مزارع مجاور بروند و با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات آن مزارع درآميزند و داستان انقلاب را نقل كنند و به آنها آهنگ سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را تعليم دهند. « حيوانات انگليس »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غالب اين ايام آقاي جونز در بار ميخانه شير سرخ م ينشست و براي هر كس كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حوصله شنيدن داشت از ظلمي كه به او شده بود و اينكه يكدسته حيوان بي ارزش او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را از ملكش رانده بودند شكوه م يكرد. ساير زارعين به طور اصولي همدردي مي كردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي در بادي امر كمك شاياني به او نكردند. هر يك از آنان پنهاني به اين فكر بود، كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به چه نحو م يتواند از بدبختي جونز به نفع خويش استفاده كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوشبختانه ميانه مالكين مزارع مجاور دائما شكر آب بود. يكي از دو مزرعه مجاور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فاكس وود ناميده مي شد مزرعه وسيعي بود فراموش شده ، كهنه ، با درختهاي ب يتناسب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چراگاههاي ب يمصرف و پرچينهاي خراب .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالكش آقاي پي لكينگتن زارع سهل انگاري بود كه وقتش را به اقتضاي فصل به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماهيگيري يا شكار مي گذراند. مزرعه ديگر كه اسمش پينج فيلد بود كوچكتر بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتر نگهداري شده بود، مالكش آقاي فردريك نامي بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دعاوي دادگستري و به سخت گيري در معاملات مشهور.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين دو با چنان از هم متنفر بودند كه امكان توافق آنها حتي در دفاع از منافع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشتركشان بعيد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود اين هر دوي آنان از انقلاب قلعه حيوانات هراسان بودند و كاملا مراقب كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگذارند حيوانات مزرعه خودشان چيز زيادي از آن درك كنند. در بادي امر چنين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وانمود مي كردند مطلب خنده دار است و فكر اينكه مزرعه اي را حيوانات اداره كنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مضحك است . معتقد بودند غائله ظرف يكي دو هفته رفع خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايع كردند كه در مزرعه مانر )اصرار داشتند كه مزرعه را مانر بنامند و اسم قلعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات را نم يتوانستند تحمل كنند.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه حيوانات به جان هم افتادند و بزودي از گرسنگي تلف مي شوند. وقتي كه مدتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشت و مسلم گشت كه حيوانات از گرسنگي تلف نشدند فردريك و پي لكينگتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحن خود را تغيير دادند و از فساد و جنايات وحشتناك قلعه حيوانات سخن راندند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايع كردند كه آنجا حيوانات يكديگر را م يخورند و همديگر را با نعل داغ شكنجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كنند و ماده هايشان اشتراكي است . فردريك و پيل كينگتن م يكفتند اينها همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتيجه سرپيچي از قوانين طبيعي است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي اين داستانها هيچگاه به تمام معني باور نمي شد. قصه مزرعه عجيبي كه حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بشر را از آن بيرون كرده اند و خودشان آن را اداره م يكنند به صور و اشكال مبهم و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجي از طغيان و تمرد تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حول وحوش را فرا گرف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاوهاي نر كه هميشه رام بودند يك مرتبه سركش شدند، گوسفندها پرچينها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكستند و به جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهاي شير را واژگون كردند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسبهاي شكاري از پرش از روي موانع سرباز زدند و سواركاران را زمين زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را مي دانستند. « حيوانات انگليس » از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتي كلمات سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با سرعت سرسا مآوري منتشر شده بود. آدمها با اينكه وانمود م يكردند مطلب كاملا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسخره است ،نم يتوانستند خونسردي خود را حفظ كنند. مي گفتند چطور ممكن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است حتي جهارپايان حاضر شوند چنين آواز ب يارزشي را بخوانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر حيواني را كه حين خواندن سرود دستگير مي كردند در محل به چوب م يبستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معذلك آواز قطع نمي شد. ترقه ها روي پرچينها آن را با سوت م ينواختند و كبوترها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روي درختهاي نارون آن را بغ بغو مي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آهنگ در صداي چكش آهنگري و طنين زنگ كليسا نيز نفوذ كرده بود و وقتي آدمها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن را م يشنيدند برخود مي لرزيدند زيرا آينده شوم خود را در آن م يديدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از روزهاي اوايل اكتبر وقتي كه غله درو و انباشته شده بود و حتي مقداري از آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرمن كوبي هم شده بود دست هاي از كبوتران ميان هوا چرخي زدند و با هيجان فرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمدند. جونز و كليه آدمهايش به علاوه شش تن از مزرعه فاكس وود و پين جفيلد از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دروازه پن جكلونه وارد شده بودند و از راه اراب هرو به سوي مزرعه م يآمدند و همه غير از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز كه پيشاپيش مي آمد و تفنگي در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود كه به منظور تسخير مجدد قلعه م يآيند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از مدتها پيش انتظار اين امر م يرفت و تمام احتياط لازم به عمل آمده بود. سنوبال كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگهاي ژول سزار را از روي يك نسخه قديمي كه در خانه يافته بود مطالعه كرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسئول عمليات دفاعي بود و فورا دستورات لازم را صادر كرد و ظرف دو دقيقه هر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيواني سرپست خود حاضر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به مجردي كه آدمها به مزرعه نزديك شدند سنوبال اولين حمله راآغاز كرد. كبوترها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه كل تعدادشان بالغ بر سي وپنج بود پروازكنان در هوا روي سر مردم فضله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انداختند، و هنگامي كه آدمها سرگرم رفع اين گرفتاري بودند اردكها كه پشت پرچين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخفي بودند حمله كردند و ماهيچ ههاي پاي آنان را به شدت منقار زدند. اين قسمت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در واقع فقط مانور كوچكي بود و صرفا به منظور ايجاد بي نظمي مختصري طرح شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و آدمها به سهولت غازها را به وسيله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موريل و بنجامين و همه گوسفندان در حاليكه سنوبال پيشاپيش آنان بود به جلو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمله ور شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد مي زدند . بنجامين پشتش را كرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با سمهاي كوچكش جفت كپراني م يكرد. اين بار نيز قدرت آدمها با كفشهاي ميخدار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چوب دستي بيش از تحمل حيوانات بود. همه با نعر هاي كه سنوبال كشيد و به منزله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علامت عق بنشيني بود برگشتند و از راهرو به حياط گريختند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها فرياد پيروزي كشيدند. دشمنان را همان طور كه انتظار داشتند در حال فرار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديدند و با ب ينظمي به تعقيب آنان پرداختند. اين همان بود كه سنوبال م يخواست .به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محض اينكه همه آنها به ميان حياط رسيدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقيه خوكها كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گاوداني كمين كرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بستند. سنوبال علامت حمله داد خودش مستقيم به طرف جونز حمله برد. جونز او را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديد و تفنگش را آتش كرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندي كشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد. سنوبال بدون لحظه اي درنگ هيكل صدكيلويي خود راروي پاي جونز انداخت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز روي پهن نقش شد و تفنگ از دستش به سويي پريد. از اين وحشتناكتر منظره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر بود كه روي دو پاي عقب برخاسته بود و با سم بزرگ نعل دارش بر سرو روي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها مي زد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولين ضربه اش به جمجمه شاگرد مهتري گرفت كه چون مرده روي گل افتاد. با ديدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين منظره چند نفر چوبها را انداختند و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و حيوانات آنها را گرداگرد حياط م يراندند. آدمها شاخ و لگد م يخوردند، گزيده و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لگدكوب م يشدند، و در سراسر مزرعه حيواني نبود كه به شيوه خاص خود از آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتقامي نگيرد. حتي گربه غفلتا از روي بام بر شانه گاوچراني جست و چنگالش را در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند كرد. به مجردي كه مفري پيدا شد آدمها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گويي از خدا خواستند و بيرون دويدند و به طرف جاده اصلي فرار كردند. بدين طريق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج دقيقه بيشتر از هجومشان نگذشته بود كه از راهي كه آمده بودند مفتضحانه عقب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشستند، در حاليكه اردكها صداكنان دنبالشان م يكردند و ماهيچ ههاي پاهايشان را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوك مي زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه آدمها رفتند جز يكي . پشت حياط باكسر تلاش مي كرد با سمش شاگرد مهتر را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه با صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولي پسر تكان نمي خورد. باكسر با تاثر گف ت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرده است ،من نم يخواستم اين كار را بكنم به كلي از ياد برده بودم كه نعل آهنين »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ دارم .كي باور مي كند كه من در اين كار تعمدي نداشت هام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاطفه و دلسوزي لازم نيست » سنوبال كه هنوز از جراحتش خون مي چكيد نعره زد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. رفيق ! جنگ ، جنگ اس ت. فقط آدم مرده ، آدم خوب اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نمي خواهم جان » باكسر در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود تكرار كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. هيچ كس حتي جان آدم را بگير م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« ؟ پس مالي كجاس ت » يكي از حيوانات با تعجب گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در واقع اثري از مالي نبود، براي يك لحظه وحشت زيادي ايجاد شد، ترس اين م يرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه نكند آدمها به طريقي به او آسيب رسانده باشند يا حتي او را با خود برده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالي را بالاخره در آخورش در حاليكه سر را زير يونجه ها مخفي كرده بود پيدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردند.از همان لحظه شليك تفنگ فرار كرده بود. وقتي حيوانات پس از يافتن مالي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگشتند ديدند كه شاگرد مهتر كه در واقع بيهوش شده بود حالش به جا آمده و به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاك زده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات با هيجان بسيار دوباره گرد هم جمع شدند. هر يك با اوج صداي خويش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داستان هنرنمايي خود را در جنگ شرح م يداد.بدون مقدمه جشني به خاطر فتح و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيروزي بر پا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندين بار خوانده شد.بعد هم از گوسفند « حيوانات انگليس » پرچم بالا رفت و سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهيد تشييع مجللي به عمل آمد و بوته خاري بر مزارش غرس شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال كنار قبر نطق كوتاهي ايراد كرد و به لزوم آمادگي همه حيوانات و در صورت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ضرورت به جانفشاني در راه قلعه حيوانات تاكيد كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه نشاني نظامي به اسم نشان &quot; شجاعت حيواني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درجه يك &quot; داشته باشند و آن را در همان وقت و همان جا به سنوبال و باكسر اعطا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردند. مدال برنجي بود و در واقع از يراق اسبها در يرا قخانه به دست آمده بود. قرار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد مدال يكشنب هها و روزهاي تعطيل به سينه نصب شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان &quot;شجاعت حيواني درج هدو&quot;يي هم تهيه شد و به گوسفند شهيد اعطا گشت . در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اطراف اسم جنگ بحث زيادي شد و بالاخره آن را جنگ گاوداني ناميدند، چون يورش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از گاوداني شروع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفنگ جونز را كه روي گل مانده بود با فشنگهايي كه م يدانستند در مزرعه به جا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانده است به مثابه مهمات در پاي چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوبار شليك كنند يك مرتبه در دوازدهم اكتبر سالگرد جنگ گاوداني و يك مرتبه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيمه تابستان سالروز انقلاب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چه زمستان پيش مي رفت مزاحمت مالي زيادتر م يشد. هر روز دير سر كار م يآمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به بهانه اينكه خواب مانده است ،و با آنكه اشتهايش خوب بود از دردهاي مرموزي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكوه مي كرد، و به كوچكترين بهانه دست از كار م يكشيد و م يرفت كنار استخر و با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طرز ابلهانه اي به تصويرش در آب خيره مي شد. شايعات و حرفهاي جديدتري هم در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بين بود.يك روز كه مالي سلانه سلانه در حياط قدم م يزد و با دم بلندش ور م يرفت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالي مطلب مهمي است كه »، ساقه يونجه اي را مي جويد، كلوور او را كنار كشيد و گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد با تو در ميان بگذارم .امروز صبح من ديدم كه تو به آن طرف پرچين كه حدفاصل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه ما و فاك سوود است نگاه م يكردي و يكي از آدمهاي پي لكينگتن سمت ديگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرچين ايستاده بود.با آنكه راه دور بود من يقين دارم كه ديدم او با تو حرف مي زد و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او اجازه دادي كه پوزه ات را نوازش كند.مالي براي اين كارت چه توضيحي مي تواني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ بدهي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوزه مرا » ، مالي در حاليكه سم بر زمين م يكوفت و به اطراف م يجست فرياد كشيد »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالي !به چشم من نگاه كن «! نوازش نكرد!من چنين كاري نكردم !اصلا حقيقت ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«! حقيقت ندارد »، مالي تكرار كرد «؟ قسم مي خوري كه آن مرد دست به پوزه ات نكشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي نتوانست به چشم كلوور نگاه كند و بعد هم چهار نعل به مزرعه رف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فكري به خاطر كلوور رسيد و ب يآنكه به كسي چيزي بگويد،به آخور مالي رفت و با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سمش كاه را زير و رو كرد. زير كاه چند حبه قند و چند رشته روبان رنگارنگ پنهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه روز بعد مالي ناپديد شدو تا چند هفته از محل او خبر و اثري نبود،تا آنكه كبوتران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گزارش دادند كه او را آن طرف ولينگدن جلو در ميخانهاي ديده اند كه بين مال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بندهاي ارابه قرمز و سياهي ايستاده و مرد سرخ چهره چاقي كه شلوار پيچازي پوشيده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و شبيه مهمانخانه چيها بود دست به پوزه اش مي كشيد و قند دهانش م يگذاشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه قشو شده بود و روباني بنفش به كاكلش بسته بودند،و كبوتران م يگفتند از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ظاهرش پيدا بود كه از وضعش راضي است . از آن پس حيوانات ديگر اسمي از مالي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ژانويه هوا خيلي سرد شد. زمين مزرعه چون سنگ سفت بود و هيچ كاري در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه پيش نمي رفت .جلسات متعددي در طويله تشكيل شد و خوكها سرگرم طرح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقشه كار فصل آينده بودند.پذيرفته شده بود كه خوكها،كه به وضوح از ديگر حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيركتر بودند،تمام تصميمات را درباره خط مشي مزرعه بگيرند، ولي اين تصميمات به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اكثريت آرا تصويب شود.اگر بگو مگوهاي بين سنوبال و ناپلئون نبود اين ترتيب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مناسب بود اما اين دو هر وقت امكان داشت با هم مخالفت كنند،مخالفت م يكردند.اگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از آن دو پيشنهاد م يداد جو به ميزان بيشتر كاشته شود،ديگري م يگفت جو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحرايي بيشتر كاشته شود،و اگر يكي مي گفت كه فلان مزرعه براي كشت كلم پيچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مناسب است ديگري م يگفت آن زمين فقط مناسب كشت چغندر اس ت.هر كدام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيرواني داشتند و مباحثات سختي درم يگرفت .درجلسات معمولا سنوبال برنده اكثريت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرا بود،چون خوب حرف مي زد، اما ناپلئون خارج از جلسات موفقتر بود. مخصوصا در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندان نفوذ بسياري داشت اين اواخر گوسفندها ياد گرفته بودند كه با ب عبع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جا و بيجا جلسات را بر هم زنند.مخصوصا در لحظات « چهارپا خو ب، دو پا بد »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلند م يشد. سنوبال چند « چهارپاخوب ،دو پا بد » حساس نطق سنوبال بيشتر ب عبع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شماره قديمي مجله برزگر و دامدار را به دقت مطالعه كرده بود و پر از طرح و نقشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي توسعه و عمران مزرعه بود.در اطراف زه كشي و كود شيميايي عالمانه صحبت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد و براي صرفه جويي در كار،نقشه بغرنجي تهيه ديده بود كه طبق آن حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدفوع خود راهر روز در يك نقطه مشخص از مزرعه مي ريختند. ناپلئون از خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طرحي نداشت و فقط به آرامي م يگفت كه منتظر فرصت مناسبي است . ولي هيچيك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از كشمكشهاي آن دو به شدت اختلافي كه سرآسياب بادي پيدا كردند نبود. در چراگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در محلي كه از ساختمان مزرعه زياد دور نبود پشته اي بود كه مرتفعترين نقطه قلعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و سنوبال پس از بررسي كامل اعلام داشت اين محل براي برپا كردن يك آسياب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادي كه بتواند مولد برق را به كار اندازد و به مزرعه نيروي برق بدهد مناسب است . با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين كار آخورها روشنايي خواهد داشت ،در زمستان گرم خواهد بود، به علاوه اره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مكانيكي ، ماشين خرمن كوبي و چغندر خردكني ودستگاه برقي شيردوشي را هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي توان به كار انداخ ت.حيوانات راجع ب هچنين چيزهايي هرگز نشنيده بودند)چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مزرعه قديمي بود و فقط وسايل ابتدايي داشت )، و با تعجب گوش كردند و سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم عكس اين ماشينهاي غريب را كه كار آنها را برايشان م يكرد و به آنها فراغت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داد كه به راحتي بچرند يا با خواندن و حرف زدن سطح فكرشان را بالا ببرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشانشان داد. نقشه هاي سنوبال براي آسياب بادي ظرف چند هفته تكميل شد.اطلاعات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مكانيكي آن از سه كتاب به اسامي هزار كار مفيد مربوط به خانه ،همه مي توانند معمار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشند و برق براي مهتديان كه مال آقاي جونز بود به دست آمده بود. سنوبال اتاقي را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه زماني جايگاه ماشينهاي جوج هكشي بود و كف چوبي صاف داشت و براي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقشه كشي مناسب بود محل كار خويش قرار داد.ساعتها كتابهايش را به وسيله قطعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنگي باز نگه مي داشت و تكه گچي بين مفاصل پاچه اش مي گرفت ودر را به روي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود مي بست .به سرعت از سمتي به سمتي م يرفت و خطوطي يكي پس از ديگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسم مي كرد و از شعف و شادي زوزه م يكشيد.نقشه به تدريج به صورت خطوط در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم هندل ماشين و چرخهاي دندانه دار بيش از نيمي از كف زمين را اشغال كرد.اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خطوط براي ساير حيوانات نامفهوم بود ولي آنها را كنجكاو مي كرد.همه براي نگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردن به نقش ههاي سنوبال دست كم روزي يك بار به محل كارش م يآمدند،حتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرغها و اردكها هم مي آمدند و خيلي مواظب بودند كه مبادا روي علائم گچي پا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذارند.فقط ناپلئون كناره گرفته بود. از همان ابتدا با اين كار مخالف بود.ولي ناگهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزي براي بررسي نقشه آمد.با تاني دور اتاق راه افتاد،تمام جزئيات آن را از نزديك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملاحظه كرد، يكي دو بار آن را بو كشيد و سپس مدتي متفكرانه از گوشه چشم به آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظر دوخت و يك مرتبه و بي مقدمه پايش رابلند كرد و روي نقش هها شاشيد و بي حرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خارج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در باره موضوع آسياب بادي اهالي قلعه به دو دسته متمايز تقسيم شده بودند. سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انكار نمي كرد كه ساختن آسياب بادي كار دشواري است ،چون نياز به استخراج سنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت تا ديوارها ساخت هشود بعد بايد بادبان تهيه م يشد وتازه حاجت به دينام و سيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مفتولي بود.)در باب نحوه تهيه اينها سنوبال حرفي نم يزد.)اما عقيده اش اين بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار ظرف يك سال تمام مي شود،و پس از اتمام آن آنقدر صرفه جويي در كار خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه حيوانات فقط سه روز در هفته كار خواهند كرد.از طرف ديگر ناپلئون استدلال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد كه بزرگترين حاجت روز ازدياد محصول غذايي است و اگر حيوانات وقت را در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساختن آسياب بادي تلف كنند همه از گرسنگي تلف م يشوند.حيوانات به دو دسته با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و « به سنوبال و سه روز كار در هفته راي بدهيد »، دو شعار تقسيم شده بودند.يكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط بنجامين جزو هيچيك از دو .« به ناپلئون و غذاي وافر راي بدهيد » ديگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دسته نبود.نه باور داشت آذوقه فراوانتر م يشود و نه قبول داشت آسياب بادي از مقدار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار خواهد ساخت .مي گفت :چه آسياب بادي باشد و چه نباشد زندگي شما مثل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه ،يعني مزخزف ،خواهد ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سواي مسئله آسياب بادي ،دفاع از مزرعه هم موضوع قابل بحثي بود.هر چند آدمها در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ گاوداني با شكست مواجه بودند ولي كاملا محقق و مسلم بود كه آنها بار ديگر و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجهزتر از پيش براي تسخير مزرعه و سر كار آوردن جونز حمله خواهند كرد.مخصوصا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به اين دليل كه شكست جونز در تمام حول و حوش پيچيده بود و حيوانات مجاور را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيش از پيش جري ساخت هبود آدمها ناگزير از حمله مجدد بودند.طبق معمول در اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امر نيز سنوبال و ناپلئون توافق نظر نداشتند.نظر ناپلئون اين بود كه بايد سلاح آتشي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت و طرز استعمال آن را ياد گرف ت،و نظر سنوبال اين بود كه بايد كبوترهاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتري به خارج اعزام كرد تا انقلاب را بين حيوانات ساير مزارع دامن بزنند.آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استدلالش اينكه اگر حيوانات قادر به دفاع از خود نباشندمغلوب خواهندشد و اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استدلالش اينكه اگر در ساير نقاط انقلاب رخ دهد آنها ديگر حاجتي به دفاع از خويش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ندارند.حيوانات اول به ناپلئون گوش دادند و بعد به سنوبال ،ولي نمي توانستند تشخيص&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهند كه كداميك از دو نظر صحيح اس ت،در واقع در هر لحظه با آن كسي موافق بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه در آن لحظه مشغول صحبت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره نقشه هاي سنوبال تكميل شد.قرار شد در جلسه روز يكشنبه بعد مسئله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساختن يا نساختن آسياب بادي براي اتخاذ راي مطرح شود.وقتي حيوانات در طويله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمع شدندسنوبال برخاست و با اينكه گاه به گاه بياناتش با ب عبع گوسفندان قطع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي شد دلايل خود را بر له ساختن آسياب بادي عرضه كرد.بعد ناپلئون براي جواب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به پا خاست .در نهايت آرامش گفت كه آسياب بادي چيز مزخرفي است و توصيه كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه كسي به ساختنش راي ندهد و با عجله نشس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نطقش بيش از سي ثانيه طول نكشيد و به نظر مي آمد كه براي تاثير بيانش تقريبا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اهميتي قائل نيست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سنوبال برخاست و پس از نهيب به گوسفندان كه باز ب عبع م يكردند، با حرارت از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسياب بادي سخن گفت . تا اين وقت حيوانات به دو دسته مساوي تقسيم شده بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما در يك لحظه فصاحت سنوبال اين تعادل را بر هم زد. با جملاتي پر آب و تاب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصويري از آن روز كه كارهاي پست از گرده حيوانات برداشته مي شد مجسم ساخت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار را از ماشين خرمن كوبي و شلغم خوردكني هم جلوتر برده بود،مي گفت :نيروي برق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي تواند ماشين خرمن پاك كني را به كار اندازد،زمين را شخم بزند،نخاله ها را خورد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كند و زمين را صاف و خرمن را درو كند، به علاوه در آخورهاي حيوانات روشنايي ،آب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرد و گرم و بخاري برقي خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه نطقش به پايان رسيد ديگر شك و ترديدي نبود كه كفه راي به كدام طرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متمايل اس ت. اما در اين لحظه ناپلئون برپاخاست از گوشه چشم نگاهي به سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انداخت و صداي مخصوصي كرد كه تا آن روز از او شنيده نشده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اثر اين صدا عوعوي وحشتناكي از خارج شنيده شد و نه سگ عظيم كه قلاده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برنج كوب به گردنشان بود جس توخيز كنان ميان انبار پريدند و مستقيم به سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمله بردند. اگر سنوبال به موقع نجنبيده بود شكمش پاره م يشد. لحظه بعد سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيرون در بود و سگها دنبالش . حيوانات كه از تعجب و وحشت زبانشان بند آمده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همگي جلو در جمع شده بودند و بهتزده سنوبال و سگها را نگاه م يكردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال در طول چمن و به سمتي كه به جاده اصلي منتهي مي شد در حال دويدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه حيوانات ٤٠&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود، فقط يك خوك م يتوانست آنطور بدود ،ولي سگها هم تقريبا پشت پاشن هاش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دويدند. ناگهان سنوبال لغزيد و همه تصور كردند الان است كه سگها او را بگيرند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي بلند شد و با سرعت زيادتري شروع به دويدن كرد. سگها داشتند دوباره به او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي رسيدند حتي يكي از آنها پوزه اش را به دم سنوبال رساند ولي او با حركتي دمش را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رها ساخت و با بكار بردن منتهاي تلاش و وقتي كه فقط فاصله كمي بينشان بود به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوراخي در پرچين خزيد و ديگر ديده نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات ساكت و وحشتزده به طويله بازگشتند و پس از لحظه اي سگها جست وخيز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنان سر رسيدند. ابتدا هيچ كس نم يدانست اين موجودات از كجا آمد هاند ولي مسئله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به زودي حل شد.سگها همان توله هايي بودند كه ناپلئون از مادرهايشان گرفته بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخصا پرورش داده بود. با آنكه به رشد كامل نرسيده بودند هيكلي درشت و قيافه اي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درنده چون گرگ داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه نزديك ناپلئون ايستادند و برايش دم جنباندند و حيوانات ديدند كه آنها همانطور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم مي جنباندند كه قبلا سگها براي جونز دم تكان مي دادند. ناپلئون در حاليكه سگها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنبالش بودند روي سكويي كه قبلا ميجر ايستاده بود ايستاده ونطق كرده بود رف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعلام كرد از اين تاريخ جلسات صبحهاي يكشنبه داير نخواهد شد، چون غير ضروري و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موجب اتلاف وقت است . در آتيه تمام مسايل مربوط به كار مزرعه در كميته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخصوصي متشكل از خوكان و تحت رياست خودش بررسي خواهد شد. جلسات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خصوصي خواهد بود و نتيجه تصميمات بعدا به اطلاع سايرين خواهد رسيد. اجتماع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحهاي يكشنبه براي اداي احترام به پرچم و خواندن سرود حيوانات انگيس و اخذ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستورات هفتگي ادامه خواهد داشت ،ولي ديگر مذاكره و بحث صورت نخواهد گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات كه هنوز تحت تاثير ضربه رانده شدن سنوبال بودند، از اين اخطار به كلي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود را باختند. چندتايي از آنها اگر مي توانستند راه صحيحي براي استدلال پيدا كنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعتراض مي كردند. حتي باكسر به طرز مبهمي ناراحت بود گوشهايش را خواباند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاكلش را چندين بار تكان داد و سخت تلاش كرد كه به افكارش نظمي دهد ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره چيزي به ذهنش نرسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از بين خود خوكها چند تايي به صدا درآمدند. چهار توله خوك پرواري كه در صف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلو بودند به علامت اعتراض با هم بلند شدند و با هم شروع به صحبت كردند ولي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناگهان سگها كه دور ناپلئون بودند غرشي تهديدآميز كردند و خوكهاراساكت بر سر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندان بلند شد و در « چهار پا خوب دو پا بد » جايشان نشاندند و سپس ب عبع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود ربع ساعت با صداي رسا ادامه پيدا كرد و به هر بحث احتمالي خاتمه داد. بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوئيلر ماموريت يافت كه دور بگردد و نظم نوين را به همه گوشزد سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا من قطع و يقين دارم كه همه حيوانات حاضر، از فداكاري رفيق »: سكوئيلر گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناپلئون كه حالا مسئوليت بيشتري بر عهده گرفته است قدرداني به عمل م يآورند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا تصور نكنيد پيشوا بودن لذتبخش اس ت! درست برعك س، كاري است بسيار دقيق و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرمسئوليت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:50:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>س&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قلعه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوانات&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جورج&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اورول&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رقص كنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتان وخيزان به سمت اتاق خواب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشته خواب عجيبي ديده است و م يخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنند. ميجر پير )هميشه او را به اين نام صدا مي كردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود.دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول سگها. بلوبل و جسي و پي نچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها با لزنان بر تيرهاي سقف جاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو اسب ارابه ، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمدن چهارمين كره اش هرگز تركيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود.باكسر حيوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينكه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فو قالعاده اش در كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مورد احترام همه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پركنايه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودمثلا م يگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.معذلك بي آنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنب هها را ب يآنكه حرفي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند. دو اسب تازه جابجا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي ، كه مادرشان را از دست داده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اي نسو به آ نسو پي جايي گشتند كه زير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تك اسبه آقاي جونز را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كشيد در حاليكه حبه قندي مي جويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا كرد ودر آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سخنراني ميجر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را نشنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنين شروع كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديد هام شنيد هايد.راجع به خود خواب »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد صحبت مي كنم . مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم . فكر نمي كنم ، رفقا، كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي كنم موظفم تجاربي را كه به دست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذار م. من عمر درازي كرده ام و در طويله مجال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسياري براي تفكر داشته ام ،و تصور مي كنم مي توانم ادعا كه به اندازه هر حيوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنده اي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دار م.در اين زمينه است كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. مي خواهم با شما صحبت كن م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است ؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است و نكبت بار است . به دنيا مي آييم ، جز قوت لايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده مي شويم ،و به مجردي كه از حيض انتفاع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . بيفتيم بابي رحمي تمام قرباني م يشويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يك سالگي به بالا نچشيده اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيس ت. زندگي يك حيوان فقر و بردگي اس ت: اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . حقيقتي است غير قابل انكار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آيا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرزمين آنقدر فقيراست كه نمي تواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هزار مرتبه ن ه! خاك انگلستان حاصلخيز و آب وهوايش مساعد است و استعداد تهيه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موادغذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين مزرعه ما م يتواند ازدوازده اسب ، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پذيرايي كند،طوري كه همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي م يكنيم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علتش اين است كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده م يشود. آري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقاجواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه مي شود. بشر يگانه دشمن واقعي ماس ت. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك م يشود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف مي كند و توليد ندارد.نه شير م يدهد، نه تخم »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرگوش بگيرد.معذلك ارباب مطلق حيوان اس ت. اوست كه آنها را به كار مي گمارد و از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دسترنج حهصله فقط آنقدر به آنها م يدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب م يكند.كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماست كه زمين را كشت م يكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز م يسازد،با اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم . شما اي گاواني كه جلو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من ايستاده ايد، سال گذشته چندهزار گالن شير داده ايد و بر سرآن شير كه بايد صرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقويت گوسال ههاي شما م يشد چه آمد؟هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رف ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كرده ايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازا چهار كره و جان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشت هاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه نمي گذارند اين زندگي نكبتبار به حد طبيعي خود برسد. از لحاظ خودم »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكايتي ندار م، چه من از جمله خوشبختها بود هام . دوازده سال عمر كرده ام و متجاوزاز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارصد توله آورده ام .زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما توله خوكهاي پرواري كه جلوي من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشسته ايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجه تان به عرش خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفت .اين مصيبت بر سر همه ما، گاوان و خوكان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد.حتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسبان و سگان هم سرنوشت بهتري ندارند. تو باكسر، روزي كه عضلات نيرومندت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخي م يفروشد تا سرت را از تن جدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سازد و براي سگهاي شكاري بپزد. تازه سگهاهم وقتي پير شدند جونز اجري به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. گردنشان مي بندد و در نزديكترين بركه غرقشان م يكند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنابراين رفقا! يا مثل روز روشن نيست كه تمام نكبت اين زندگي ما از ظلم بشري »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرچشمه گرفته ؟ بشر را از ميان برداريد و مالك دسترنج خود شويد.فقط از آن پس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي توانيم آزاد و ثروتمند گرديم . چه بايد بكنيم ؟ بسيار ساده است بايد شب و روز،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جسما و روحا براي انقراض نسل بشر تلاش كني م.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا! پيامي كه من براي شما آورد هام انقلاب است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نميدانم اين انقلاب كي عملي خواهد شد، شايد ظرف يك هفته شايد بيش از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكصد سال ،اما به همان اطميناني كه اين كاه را زير پاي خود م يبينم قطع و يقين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارم كه دير يا زود عدالت اجرا خواهد شد. رفقا اين مطلب را در بقيه عمر كوتاهتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدنظر داريد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و از آن واجبتر اينكه اين پيام را به كساني كه پس از شما پا به عرصه گيتي ك يگذارند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. برسانيد تا نسلهاي آينده تا روز پيروزي به تلاش ادامه دهند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا به ياد داشته باشيد كه هرگز نبايد در شما ترديدي پيدا شود،هيچ استدلالي »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبايد شما را گمراه سازد. هيچ گاه به كساني كه مي گويند انسان و حيوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشترك المنافعند و يا ترقي يكي منوط به پيشرفت ديگري است اعتماد نكنيد. اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرفها دروغ محض است .بشربه منافع هيچ موجودي نمي انديشد. در اين مبارزه بايد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بين ما حيوانات رفاقت و اتحاد كامل وجود داشت هباشد. بشر جملگي دشمن و حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. جملگي دوستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين هنگام اغتشاش عجيبي ايجاد شد.وقتي كه ميجر گرم سخنراني بودچهار موش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحرايي از سوراخهاي خود بيرون خزيده بودند و چمبات هزده بودند و مشغول استماع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سخنراني بودند چشم سگها ناگهان به آنها افتاده بود و اگر جاني به سلامت دربردند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صرفا در اثر فرار سريع آنها به سوراخهايشان بود. ميجر پاچه خود را بعنوان سكوت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلند كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا، در اين جا نكت هاي است كه بايد روشن شود و آن اينكه حيوانات غيراهلي »: گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از قبيل موش و خرگوش در عداد دوستانند يا دشمنان ؟بياييد راي بگيريم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من پيشنهاد مي كنم كه موضوع آيا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. مذاكره و اخذ راي شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فورا راي گرفتند و با اكثريت چشمگيري تصويب شد كه موشها از دوستانند.فقط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهار راي مخالف بود:سه سگ و يك گربه . بعد معلوم شد گربه له وعليه هر دو راي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داده اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميجر به سخن خود ادامه داد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلب زيادي براي گفتن ندارم . فقط تكرار م يكنم كه براي هميشه وظيفه خود را در »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دشمني نسبت به بشر و راه وروش او به ياد داشته باشيد.هر موجودي كه روي دو پا راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي رود دشمن است . هر موجودي كه روي چهار پا راه م يرود يا بال دارد دوست است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.همچنين به خاطر بسپاريد كه در مبارزه عليه بشر هرگز نبايد به او تشبه كنيم حتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زماني كه بر او پيروز گرديد از معايب او بپرهيزيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ حيواني نبايد در خانه سكنا جويد يا بر تخت بخوابد يا لباس بپوشد يا الكل بنوشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يا دخانيات استعمال كند يا با پول تماس داشته باشد و يا در امر تجاري وارد شود.تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عادات بشري زشت است . مهمتر از همه اينكه هيچ حيواني نبايد نسبت به همنوع خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ظالمانه رفتار كند ضعيف يا قو ي، زيرك يا كودن همه با هم برادري م. هيچ حيواني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. نبايد حيوان ديگري را بكشد،همه حيوانات برابرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حالا رفقا م يروم سر داستان خواب شب قبل .من نمي توانم اين خواب را براي »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شماتشريح كنم ، رويايي بود از دنيا در روزگاري كه نسل بشر از بين رفته . اما خواب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيزي را به خاطر من آورد كه مدتها بود فراموش كرده بودم .سالها پيش هنگامي كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه خوكي بيش نبودم مادرم و ساير خوكهاي ماده سرودي قديمي مي خواندند كه جز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آهنگ و سه كلمه اول آن را به ياد نداشتند. من آن آهنگ را در بچگي مي دانستم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;،ولي مدتها بود كه از خاطرم محو شده بود ولي شب گذشته آن آهنگ در عالم رويا به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادم آمدو عجيبتر اينكه كلمات سرود هم به خاطرم آمد بله كلمات، يقين دارم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلماتي كه بوسيله حيوانات در ازمنه خيلي پيش خوانده م يشده و نسلهاست كه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست فراموشي سپرده شده است. رفقا من هم اكنون اين سرود را براي شما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خوانم .من پيرم و صدايم خش و گرفته است اما شما وقتي آهنگ را ياد گرفتيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . خواهيد توانست آن را بهتر بخوانيد. اسم اين سرود،&quot; حيوانات انگليس &quot; است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميجر سينه خود را صاف و شروع به خواندن كرد. همانطور كه گفته بود صدايش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خشن و گرفته بود معذلك سرود را به نحو شايست هاي خواند. سرود پر هيجاني بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آهنگش چيزي بود بين كلمانتين و لاكوكاراچ و سرود اين بود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حيوان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سراسر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گيتي&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاموش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چشم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گوش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دهم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مژده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مسرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بخش&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خوشتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نبود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نيست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سخن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اميد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چنان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روزي&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;كاين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بشر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;محو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گردد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نابود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دشتهاي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سبز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جهان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خاصه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دير&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يوغها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دور&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گردد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گردن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حلقه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بازگردد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بيني&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وحوش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،دگر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نكند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رنج&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سنگيني&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گندم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كاه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شبدر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صيفي&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يونجه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ذرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چغندر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جو&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاك&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سركند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بيرون&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خوريمش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نبرده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رنج&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;درو&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دشتها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سبز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گردد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روشن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جويباران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زلال&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گردد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پاك&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نرمتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بادها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وزد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كوه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاكتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سبزه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دمد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاك&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چنين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روزي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رسد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;راه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مژده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوره&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شادي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گاوها،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;استران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،خران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;واسبان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مژده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روز،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آزادي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حيوان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سراسر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گيتي&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خاموش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چشم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گوش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مژده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مژده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مسرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بخش&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خوشتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اين&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نبود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نيست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سخن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواندن اين سرود حيوانات را سخت به هيجان آورد. ميجر هنوز آن را به اتمام نرسانده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود كه همه حيوانات شروع به زمزمه آن كردند. حتي كودنترين آنها آهنگ و چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كلمه اش را فرا گرفته بود و زيركترها از قبيل خوكها و سگها ظرف چند دقيقه تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرود را از برداشتند. پس از مختصر تمرين مقدماتي تمام حيوانات مزرعه با هم و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم آهنگ سرود &quot;حيوانات انگليس &quot; را سر دادند. گاوان با ماق ،سگان با زوزه گوسفندان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با بع بع ، اسبان با شيهه و مرغابيها با صداي مخصوص خود آن را خواندند. اين سرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنان حيوانات را به وجد آورد كه پن جبار پي هم تكرارش كردند و چه بسا اگر اتفاقي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيش نم يآمد سراسر شب به خواندن ادامه م يدادند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدبختانه سروصدا، آقاي جونز را از خواب بيدار كرد.از تخت پايين جست و به تصور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينكه روباهي وارد مزرعه شده است تفنگي را كه هميشه در كنج اتاق خوابش بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برداشت و تيري در تاريكي انداخ ت. ساچمه بر ديوار طويله نشست و جلسه به سرعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برهم خورد و همه به محل خواب خود گريختند.پرندگان بر شاخ هها و چرندگان روي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاه جاي گرفتند و در لحظ هاي ، تمام مزرعه را سكوت فرا گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه شب بعد ميجر پير در آرامش كامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پايين باغ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميوه به خاك سپرده شد. اين واقعه در اوايل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعاليتهاي پنهاني زيادي در جريان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نطق ميجر به حيوانات زيركتر مزرعه ديد تازه اي نسبت به زندگي داده بود.آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي دانستند انقلابي كه ميجر پي شبيني كرده بود كي جامه عمل به خود خواهد پوشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هيچ دليلي نداشتند كه تصور كنند اين انقلاب در خلال زندگي خودشان صورت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهد گرفت ،اما كاملا آگاه بودند كه موظفند خود را براي آن آماده سازند.كار تعليم و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مديريت به عهده خوكها، كه هوشيارتر از ساير حيوانات شناخته شده بودند، افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برجسته و سرآمد آنان دو خوك نر جوان بودند به اسامي سنوبال و ناپلئون كه اقاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز ان دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هيكلي درشت داشت و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قيافه اش تا حدي خشن و سبع بود، و در اين مزرعه بركشايري بود، در سخنوري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستي نداشت ولي معروف بود كه حرفش را به كرسي م ينشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال خوك پرهيجانتري بود، بليغتر و مبتكرتر بود ولي استقامت راي او را نداشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بقيه خوكهاي مزرعه خوكهاي پرواري بودند و معروفترين آنها خوكي بود كوچك و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاق به نام سكوئيلر كه گونه هايي برآمده و چشماني براق داشت . تند و چابك بود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي ذيلي داشت . ناطق زبردستي بود و وقتي درباره مسئله مشكلي بحث مي كرد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طوري از سويي به سويي مي جست و دمش را با سرعت تكان مي داد كه طرف را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجاب م يكرد.درباره اش گفت هاند كه قادر است سياه را سفيد جلوه دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين سه ، تعليمات ميجر را به صورت يك دستگاه فكري بسط داده بودند و بر آن نام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانگري گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابيدن جونز، در طويله جلسات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سري داشتند و اصول حيوانگري را براي ساير حيوانات شرح مي دادند. در بادي امر با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلاهت و ب يعلاقگي حيوانات مواجه بودند. بعضي دم از وظيفه وفاداري نسبت به جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه او را &quot;ارباب &quot; خطاب م يكردند م يزدند و يا مطالبي پيش پاافتاده اي را عنوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز به ما علوفه م يدهد و اگر نباشد همه از گرسنگي تلف » مي كردند، از قبيل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ما چه كه پس از مرگ » و برخي ديگر سوالاتي طرح م يكردند از قبيل «. مي شويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر انقلاب به هر حال واق عشدني است تلاش كردن يا » و يا «؟ ما چه واقع خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ نكردن ما چه تاثيري در نفس امر خواهد داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها براي آنكه به آنها بفهمانند اين گفته ها مخالف روح حيوانگري است مشكلات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فراواني داشتند. احمقانه ترين سوالات را مالي ماديان سفيد طرح م يكرد. اولين سوال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ آيا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد »: او از سنوبال اين بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه . در اين مزرعه وسيله ساختنش را نداري م. به علاوه »: سنوبال خيلي محكم گف ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. حاجتي هم به داشتن آن نيس ت. جو و يونجه هر قدر بخواهيد خواهد بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال جواب داد «؟ آيا من در بستن روبان به يالم باز مجاز خواهم بود » : مالي پرسيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفيق اين روباني كه تو تا اين پايه به آن علاقمندي ، نشان بردگي اس ت. قبول نداري »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«؟ كه ارزش آزادي بيش از روبان است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مالي قبول كرد ولي پيدا بود كه متقاعد نشده اس ت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وضع خوكها براي خنثي كردن اثر دروغهاي موزز، زاغ اهل ي، از اين هم مشكلتر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موزز كه دس تپرورده مخصوص آقاي جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچي ن،در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ضمن حراف زبردستي هم بود. داعيه داشت كه از وجود سرزمين عجيبي آگاه است به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام شير و عسل كه همه حيوانات پس از مرگ به آنجا مي روند. موزز مي كفت اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرزمين در آسمان كمي بالاتر از ابرهاس ت، در سرزمين شير و عسل هر هفت روز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته يكشنبه اس ت، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات م يرويد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چيني م يكرد و كار نمي كرد، ولي بعضي از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنها به به سرزمين شير و عسل اعتقاد پيدا كرده بودند و براي اينكه خوكها آنها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متقاعد كنند كه چنين محلي وجود ندارد ناگزير از بحث و استدلال بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرسپرده ترين مريد خوكها باكسر و كلوور، دو اسب اراب ه، بودند. براي اين دو حل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسائل مشكل بود، اما وقتي خوكان را به عنوان استاد پذيرفتند، تمام تعليمات را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جذب مي كردند و همه را با لحني ساده به ديگران م يرساندند. هيچگاه از حضور در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلسات سري غفلت نمي كردند، و سرود &quot;حيوانات انگليس &quot; را كه جلسات هميشه با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواندن آن ختم م يشد،رهبري مي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر حسب اتفا ق، انقلاب خيلي زودتر و بسيار ساده تر از آنچه انتظار مي رفت به ثمر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسيد. درست است كه آقاي جونز ارباب بي مروتي بود ولي در سالهاي پيش زارع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كارآمدي به شمار مي آمد. ولي اخيرا به روز بدي افتاده بود. بعد از آنكه در يك دعواي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قضايي محكوم شد و خسارت مالي به او وارد آمد دلسرد شده بود و به حد افراط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشروب مي خورد. گاهي سراسر روز را در آشپزخانه روي صندلي چوبي دست هداري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي لميد و روزنامه م يخواندو شراب م يخورد و گاه گاه تكه هاي نان را در آ بجو خيس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي كرد و به موزز م يخوراند. كارگزايش نادرست و تنبل بودند، مزرعه پر از علف هرزه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود، خانه حاجت به تعمير داشت ، در حفظ پرچينها غفلت مي شد، و حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيمه گرسنه بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماه ژوئن رسيد و يونجه تقريبا آماده درو بود. در شب نيمه تابستان كه مصادف با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه بود آقاي جونز به ولينگدن رفت و آنجا در ميخانه شيرسرخ چنان مست شد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا ظهر يكشنبه بازنگش ت. كارگرها صبح زود گاوها را دوشيدند و بعد ب يآنكه فكر دادن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوراك به حيوانات باشند دنبال شكار خرگوش رفتند. آقاي جونز پس از مراجعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلافاصله روي نيمكت اتاق پذيرايي با يك نسخه از روزنامه اخبار جهان روي صورتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوابش برد. بنابراين تا شب حيوانات بي علوفه ماندند. بالاخره طاقتشان طاق شد.يكي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از گاوها در انبار آذوقه را با شاخش شكست و حيوانات جملگي مشغول خوردن شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درست در همين موقع جونز بيدار شد و يك لحظه بعد او و چهار كارگرش شلاق به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست وارد انبار شدند و شلاقها به حركت آمد. اين ديگر فوق طاقت حيوانات گرسنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود. با آنكه از قبل نقش هاي نكشيده بودند همه با هم برسر دشمنان ظالم ريختند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونز و كسانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ ولگد قرار گرفتند. عنان اختيار از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستشان خارج بود.هرگز چنين رفتاري از حيوانات نديده بودند و اين قيام ناگهاني از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناحيه موجوداتي كه هر وقت هر چه خواسته بودند با آنها كرده بودند چنان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترساندشان كه قوه فكر كردن از آنها سلب شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از يكي دو لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.دقيقه اي بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر پنج نفر آنها در جاده ارابه رو، كه به جاده اصلي منتهي مي شد،با سرعت تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دويدند و حيوانات مظفرانه آنها را دنبال مي كردند. خانم جونز هم كه ماوقع را از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجره اتاق ديد با عجله مقداري اثاث در مفرش ريخت و دزدكي از راه ديگر خارج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موزز هم از شاخهدرختي كه بر آن نشسته بود پريد و غارغاركنان و با لزنان به دنبال او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفت . در خلال اين احوال حيوانات ، جونز و كسانش رابه جاده اصلي راندند و دروازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج كلوني را با سروصدا پشت سر آنان كلون كردند.و بدين طريق و تقريبا ب يآنكه خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدانند انقلاب برپا شد وبا موفقيت به پايان رسيد. جونز تبعيد و مزرعه مانر از آن آنان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دقايق اول حيوانات سعادتي را كه نصيبشان شده بود باور نمي كردند. اولين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقدامشان اين بود كه دسته جمعي به منظور تحصيل اطمينان از اينكه بشري در جايي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخفي نيست ،چهار نعل دورادور مزرعه تاختند و سپس به ساختمان مزرعه آمدند تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرين اثرات سلطه منفور جونز را پاك سازند. در يراق خانه را كه در انتهاي طويله بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكستند و دهنه ها، حلقه هاي بيني ،زنجيرهاي سگ وچاقوهاي بي مروتي كه جونز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوسيله آن خوكها و بره ها را اخته مي كرد همه در چاه سرنگون شد. افسارها، دهنه ها،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم بندها و توبره هاي موهن به ميان آتشي كه از زبال هها در حياط افروخته شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ريخته شد. شلاقها هم به همچنين .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات وقتي شلاقها را شعله ور ديدند همه از شادي به جست وخيز درآمدند سنوبال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روبانهايي را هم كه با آن دم و يال اسبها را در روزهاي بازار تزئين م يكردند در آتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روبان به منزله پوشاك است كه علامت و نشانه انساني است . حيوانات بايستي »: گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. برهنه باشند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باكسر با شنيدن اين بيان كلاه حصيريش را كه در تابستان گوش هايش را از مگس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حفظ م يكرد آورد و با ساير چيزها در آتش انداخت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اندك زماني حيوانات هر چيزي كه خاطره جونز را به يادآنان مي آورد از بين بردند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد ناپلئون آنها را به طويله برگرداند و به هر يك جيره دو برابر معمول و به هر سگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو بيسكويت داد. سپس حيوانات سرود حيوانات انگليس را هفت بار از سر تا ته پياپي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواندند و پس از آن خود را براي شب آماده ساختند و خوابيدند، خوابي كه پيش از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن هرگز در خواب هم نديده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما همگي طبق معمول سحر برخاستند و ناگهان حوادث پرشكوه شب پيشين يادشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمد و دسته جمعي روبه چراگاه دويدند. كمي پايينتر از چراگاه تپه پشت هاي بود كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقريبا بر تمام مزرعه مشرف بود. حيوانات بالاي آن شتافتند و از آنجا در روشنايي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحگاهي به اطراف خيره شدند. همه مال آنها بود، هر چه م يديدند مال آنها بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مست و سرشار از اين فكر به جست وخيز افتادند، و در هوا شلنگ برداشتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميان شبنمها غلط زدند و در علفهاي شيرين تابستاني چريدند. كلوخها را لگدمال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كردند و بوي تند آن را بالا كشيدند. سپس به منظور تفتيش گشتي به اطراف مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زدند و با سكوتي آميخته با تحسين زمين زراعت ي، يونج هزار ،باغ ميوه ، استخر و جنگل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوچك را مميزي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گويي اين چيزها را قبلا نديده بودندو حتي حالا هم مشكل باور م يكردند كه همه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن خودشان است . بعد همگي به سوي ساختمان مزرعه ريسه شدند و پشت در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساكت و آرام ايستادند. اين هم مال آنها بود ولي م يترسيدند داخل شوند. ولي پس از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه اي سنوبال و ناپلئون در را به زور شانه خود باز كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات يكي يكي پشت سر هم با منتهاي حزم و احتياط تا مبادا چيزي را بر هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزنند قدم به داخل گذاشتند. نوك پا از اتاقي به اتاقي ديگر مي رفتند و م يترسيدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلندتر از نجوا حرف بزنند. به اشيا لوكس باورنكردني ، به تخت خوابهاي با تشك پر،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آينه ها، نيمكتها قالي هاي كار بروكسل و عكس ملكه ويكتوريا كه بالاي سر بخاري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتاق پذيرايي بود با وحشت خيره شده بودند. تازه به پايين پل هبرگشته بودند كه متوجه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غيبت مالي شدند برگشتند و ديدند كه در اتاق خواب است . روبان آبي رنگي از ميز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توالت خانم جونز برداشته و آن را حمايل شانه ساخته بود و به طرز ابلهان هاي جلو آينه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودستايي م يكرد. بقيه او را سخت ملامت كردند و خارج شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند پاچه نمك سوده خوك كه در آشپزخانه آويزان بود براي دفن به خارج آورده شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بشكه آبجو كه در آبدارخانه بود با لگد باكسر شكسته شد. غير از اين به چيز ديگري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست نزدند. به اتفاق آرا تصميم براين گرفته شد كه خانه به عنوان موزه محفوظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بماند. همگي توافق كردند كه هيچ حيواني نبايد هرگز در آنجا سكونت گزيند. حيوانات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناشتائيشان را خوردند و بعد سنوبال و ناپلئون آنها را مجدد يكجا جمع كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا سعت شش و نيم است و روزي طولاني در پيش داري م. امروز به » : سنوبال گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كار دروي يونجه م يپردازيم ولي موضوع ديگري هست كه بايد بدوا ترتيب آن داده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« . شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوكها در اين موقع فاش ساختند كه ظرف سه ماه گذشته ، از روي كتاب مندرس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه هاي جونز كه در زبالداني بود ه، خواندن و نوشتن آموخته اند. ناپلئون دستور داد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قوطيهاي رنگ سياه و سفيد را بياورند و حيوانات را به طرف دروازه پنج كلوني كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشرف به جاده اصلي بود برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپس سنوبال چون از همه بهتر م ينوشت قلم مويي را بين دوبند يكي از پاچه هايش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرفت و كلمات مزرعه مانر را از بالاي كلون پاك كرد و جاي آن با رنگ نوشت &quot;قلعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات &quot; تا از اين تاريخ هميشه اسم محل اين باشد. بعد جملگي به ساختمان مزرعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازگشتند و در آنجا سنوبال و ناپلئون به دنبال نردباني فرستادند كه به ديوار انتهاي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طويله تكيه داده شد.بعد توضيح دادند كه در نتيجه تحصيل سه ماهه موفق شده اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه اصول حيوانگري را تحت هفت فرمان خلاصه كنند. اين هفت فرمان را بر ديوار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهند نوشت ،قانون لايتغيري خواهد بود كه حيوانات قلعه حيوانات ملزمند از اين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس و براي هميشه از آن پيروي كنند. سنوبال با كمي اشكال بالا رفت و شروع به كار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كرد، در حاليكه سكوئيلر چند پله پايينتر قوطي رنگ را در دست گرفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرامين هفت گانه روي ديوار قيراندود با حروف سفيد درشت كه از فاصله ٣٠ متري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوانده م يشد، نوشته شد به اين ترتيب :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;١٧ فصل دوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فرمان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;١)&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دو&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پاست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دشمن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٢)&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چهار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پاست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;يا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بال&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دارد،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٣)&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لباس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پوشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٤)هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تخت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;يخوابد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٥)هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;الكل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نوشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٦)هيچ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيواني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;كشي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;يكند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;٧)همه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حيوانات&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;برابرند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيلي پاكيزه نوشته شد، و جز اينكه &quot;دوست &quot; &quot;دوصت &quot; نوشته شده بود و يكي از &quot;و&quot;ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارونه بود املاي بقيه درست بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنوبال همه را براي استفاده سايرين با صداي بلند قرائت كرد. همه حيوانات با حركت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر موافقت كامل خود را ابراز داشتند و زيركها فورا مشغول از بر كردن فرامين شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حالا رفقا به پيش ، بسوي يونجه زار ! » سنوبال قل ممو را پرت كرد و فرياد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بياييد عزم خود را جزم كنيم تا محصول يونجه زار را در مدتي كوتاهتر از جونز و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. آدمهايش برداشت كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما در اين موقع سه ماده گاو كه مدتي بود به نظر بي تاب مي آمدند با صداي بلند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شروع به ماق كشيدن كردند. بيستو چهار ساعت بود كه دوشيده نشده بودند و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پستانهايشان رگ كرده بود. خوكها پس از كمي فكر به دنبال سطل فرستادند و نسبتا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موفقانه گاوها را دوشيدند، و ديري نكشيد كه پنج سطل از شير كف كرده خام هدار پر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد و بسياري از حيوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. يكي م يگفت &quot;اين همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شير را چه بايد كرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از مرغها گفت: جونز گاهي مقداري از آن را با نواله قاطي مي كرد.&quot; ناپلئون خود را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلو سطلها حائل كرد و فرياد كشيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا به شير توجهي نكنيد! بعدا ترتيب آن داده م يشود. مهم جمع آوري محصول »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است . رفيق سنوبال جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقيقه خواهم رسيد. رفقا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«. به پي ش! يونجه در انتظار اس ت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدين ترتيب حيوانات دسته جمعي براي برداشت محصول به يونجه زار رفتند و چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب برگشتند متوجه شدند شيري در بساط نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:42:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروازه ی پاییز....</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>تابستون ۸۷ هم داره تموم میشه...نمی دونم وبلاگو چی کارش کنم....شاید این پُست آخر باشه....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پُست آخر! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aliweblog.com/archives/images/fall.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرما و سرما در تعادل محض است و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیزی در خاموشی مطلق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا هیچ چیز پارسنگ هم سنگی کفه ها نشود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شاهینک میزان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به وسواس تمام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظات شباروزی کامل را  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               دادگرانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان روز و شبی که یکی در گذر است و یکی در راه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                  تقسیم کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اکنون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         زمینِ&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;مادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      در مدارش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبُک پای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             از دروازه ی پاییز می گذرد.... !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                                     احمد شاملو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک انشا از یک دختر کوچولوی ۱۰ ساله ی ایرانی </title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=fa dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم یک انشا از یک دختر کوچولوی ۱۰ ساله ی ایرانی .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;از زبان معلم این دانش آموز : مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار  تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم &quot; می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&quot; و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاءها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده كه به طور مثال می توان این رشته ها را نامبرد :&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;از زبان یك دانش آموز : من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i35.tinypic.com/11bmbup.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 07:54:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه باغ</title>
<link>http://tabestoone87.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;هفته ی پیش جمعه ظهر بود. از حموم که اومدم مامان زنگ زد که الان بابا میاد دنبالتون باهاش بیاین خونه باغ....اصلا حوصله بیرون رفتن از اتاقمم نداشتم چه برسه به اینکه از خونه بریم خونه باغ....باباهه اومد دنبالمون و منم با بی حوصلگی تموم نشستم تو ماشین . دوتا آهنگ از مهستی تو گوشیمه که همونارو چند بار گوش دادم تا اینکه ....&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabestoone87&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>tabestoone87</dc:creator>
<guid>http://tabestoone87.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
